وقتی میشود در یک قطعه ی پنج دقیقه ای یک منظومه داشت که هم عاشقانه است هم حماسه، هم تراژدی، هم آدم را می گذارد بین دو گیره ی بیچارگی و با پتک میکوبد توی سرش!
چرا دامن به کلمه آلوده کنیم؟
#سیدالامه
|بیهُنـــــر|
. کتاب، دیروز همین ساعت ها به دستم رسید. با سه تا دانه قهوه (یحتمل) عربیکا. بوی قهوه با بوی کتاب گی
۲۵. بی نام اعترافات
و مشت محکمی بر دهان استکبار درونی ام که سر نود درصد ایده هایم را میکند زیر آب به جرم کلیشه ای بودن!
داوود غفارزادگان مثل آقاها نشسته است ایده ی کلیشه ای پا خورده، که سرگذشت یک نوجوان یتیم بدبخت باشد را طوری نوشته که آدم می ماند چطور با تخم مرغ و گوجه و پیاز، آبگوشت بار گذاشته!!
توجه: اگر داستان سر راست پسندید که نمیپسندیدش و به نظرتان می آید که آش شلم شورباست.
اما تصدیق بفرمایید که آبگوشت است. کمی بکوبیدش یک دست میشود
#بیستوپنج
بعضی وقتها خیال میکنم میتوانم نانی بپزم که طعم کاهگل بدهد و بوی جنگل باران خورده؛
بگذارمش توی تنور آناناسی جادویی غریبی که قابل حمل است و ...
اما واقعیت این است که نانی میپزم خمیری، داغان، نپخته؛ درست مثل سنگکی سر کوچه!
این #خودزنیِادبی را تقدیم میکنم به زردِ متالیکِ چرک، که دیروز گفت
: نویسنده باید نان منحصربهفرد خودش را بپزد.
با آرد منحصربهفرد
در تنور منحصربهفرد!
نویسندهی نان ماشینی به درد نمیخورد!
ما زخمیِ سیزدهْشصتیم
خدایی که خرمشهر را برای التیام دلهای سوختهی سیزدهْشصتیها آزاد کرد
احمدهایش را برای آزادی خرمشهرها مبعوث میکند
و مارش پیروزی دوباره توی خیابانها پخش خواهد شد
تو نخ تسبیح بودی نه شاهمهره.
تو از شیخ فضل الله تا بِلادی بوشهری
و آقا ابراهیم مجتهد و میرزا کوچک و آقا کاشانی و
حتا شاهمهرهای مثل مدرس را، بهم وصل کردی.
تو
نخ تسبیحِ پیرهای فرزانهای بودی که آمدی
امتی را هُل بدهی توی سفر قهرمانشان.
به حکم "و جاء من اقصی المدینه رجلٌ..."
تو نخ تسبیح بودی مرد
و چشم ما.
و بعد پاکت را برگرداندم و آن للحق عرانگیزناک به چشمم خورد که سونامیِ آدرنالین و سرتونین راه انداخت توی رگهایم.
و بابت این حس خوب، این این این این چیزی که برایش کلمه ندارم بابت مرام و هنرت باید بگویم دمت گرم خانم میمزاده دمت گرم
ایراد از کلمات نیست
ایراد از هیجان نیست
ایراد از زرد متالیک چرک است که حتا للحقش هم گلوله را میزند وسط قلب آدم
#شیهه
میفرماد که
این ذکر را پیالهی می هر سحر گرفت
اینکه:
یا حضرت شراب، اغثنا به لعل دوست
و چارستون تنمان را لرزاند که
اصلا شرابی درون پیاله هست؟
به قول ادمینهای کانال های اطرافم
روز یازدهم جنگ است. فتیله را دوباره بالا کشیدهاند. منظورم از فیتیله هم فقط موشکبازی نیست.
همه رقم!
انگار که رسیده باشیم نزدیکی های خیمه ی معاویه. صدای اشعث هایمان درآمده.
ما به خودمان قول خیبر دادهایم نه صفین.
علی ای حال بعد ده دوازده روز آمدم بالای منبرم همین یک جمله را توییت وار بگویم که
اشعثهای امت خطرناکتر از عمروعاصهای دشمنند.
#روزهای_ابدی