eitaa logo
|بی‌هُنـــــر|
37 دنبال‌کننده
28 عکس
1 ویدیو
0 فایل
هنر مردان خدا شهادت است .دست‌نوشته‌های یک جزء نامنسجم.
مشاهده در ایتا
دانلود
میفرماد که این ذکر را پیاله‌ی می هر سحر گرفت اینکه: یا حضرت شراب، اغثنا به لعل دوست و چارستون تنمان را لرزاند که اصلا شرابی درون پیاله هست؟
به قول ادمینهای کانال های اطرافم روز یازدهم جنگ است. فتیله را دوباره بالا کشیده‌اند. منظورم از فیتیله هم فقط موشک‌بازی نیست. همه رقم! انگار که رسیده باشیم نزدیکی های خیمه ی معاویه. صدای اشعث هایمان درآمده. ما به خودمان قول خیبر داده‌ایم نه صفین. علی ای حال بعد ده دوازده روز آمدم بالای منبرم همین یک جمله را توییت وار بگویم که اشعث‌های امت خطرناک‌تر از عمروعاص‌های دشمنند.
همین حالا که خون روی پیراهنت آسمان را برداشته میگویم که ایهاالارباب اغثنی به فدای تو شدن
ما را چرا نمیکشی ای داغ مهربان
دو روزه که وارد چله روزانه نویسی شدم. دز خودافشاییش از درصد درونگرایی من خیلی بیشتره!! یعنی دقیقا اونجایی که سعی میکنم ورِ شلوار شیش جیب و اورکت لجنی خاک گرفته رو نشون بدم ورِ شلوارک چارخونه‌ی سبک شوهرعمه ای بالا میاد و بی مزه بازی درمیاره :/
. می‌گفت ما عذرِ عزاداری از فاطــمه می‌خواهیم .
مِی‌خواره و سرگشـــــته‌و رنـدیــــــــــم و نـظربـــــاز وآنکس‌که‌چومانیست‌دراین‌شهرکدام‌است؟
اسم فیلم را یادم نیست. اما معمایش این بود که سید هیچوقت چفیه اش را از روی صورتش برنمیداشت و نامیرا بود. شده بود نماد پیروزی و روحیه. هیچکس نمیدانست اسمش چیست فقط با دیدنش جان میگرفت. واقعیت این بود سید هم شهید میشد اما سیدِ دیگری چفیه اش را برمیداشت کیپ میبست سوار موتورش میشد و پلاک خودش را در می آورد و شهادت هویت قبلی خودش را اعلام میکرد. همان روز اول که ابوعبیده را دیدم یاد قصه‌ی سید افتادم. فکر کردم نمیتواند شخص باشد. ابوعبیده شخصیت است. شخصْ، ابوابراهیم حذیفه سمیر الکحلوت بود که شهید شد. ابوعبیده شهید نمیشود.
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سعید که میرود کنار راین و شروع میکند به اعتراض: "رو زمین دنبالت گشتم نبردی. تو جزیره ها دنبالت بودم فقط این چشما رو بردی و این تن رو نبردی.. چرا اینجا؟" یک آلمانی مست آن وسط می آید بطری اش را پرت میکند توی رود. نمیفهمد سعید چه میگوید اما شروع میکند اوهم به زبان خودش شکایت کردن شده‌ام عین آن آلمانی توی فیلم؛ از داد و اعتراض آن جوان حزب الله گریه‌ام گرفته و بطری دنیازدگی‌ام را پرت کردم توی آب ولی مستم. مست دنیا و مافیهایش. مستم و از سر مستی داد میکشم. مستم و از تلخی شراب گله میکنم و نه گله ای مقدس! فقط غر میزنم که چرا درصد ناخالصی و چمیدانم الکل و کوفت و زهرمارش فلان است. سعیدِ حزب الله بالای گودال با دستهای توی جیب، هی دو لا میشود و صدا میزند: وینک یا سید حسن؟ بهش گفتم انگار این سکانس را حاتمی کیا ساخته. حاتمی کیا جنگ دیده است میداند درد رزمنده‌ها را، درد همه کسانی که مستقیم و غیر مستقیم جنگ را دیده‌اند. میداند و دست میگذارد روی زخمِ ترکششان! سکانسی میسازد از پدری که همه برای امید به برگشتن پسرش مسخره اش میکنند. دایی غفور ولی داد میزند: تو کجایی یوسُف؟ تو شکم کدوم ماهی دنبالت بگردم؟ و ما زخم خورده‌ها، برادر جا گذاشته‌ها، رفیق توی هور گم کرده‌ها زار میزنیم! انگار این پسر را حاتمی کیا فرستاده وسط صحنه. حاتمی کیا دیالوگ دستش داده که انگشتش را لای زخم آدمها بچرخاند. که داد بزند: حالا چه کسی به ما بگوید یا اشرف الناس
یک روز توی همین پاییز خواهم نوشت چگونه انسان ها در لحظات متلاطم و استرس‌ناک خود به عشق پناه میبرند...
_ چگونه‌ ای؟ + چونان فرمانده‌ی یک گردانِ مفقودالاثر
خیلی وقت است که مکالمه من و میم به این ختم میشود که تو نیاز به استراحت داری و من هر شونصدهزار دفعه گفته ام تا پرونده کارهایم باز است استراحت معنا ندارد. اما چهارشنبه از همان اول صبح بدون اینکه تصمیم قبلی گرفته باشم یا نمرود از شهر بیرون رفته باشد، افتادم به جان کارهای عقب افتاده‌ی این چهل روز! بت های ریز و درشت را به هوای بت بزرگ زدم خورد و خاکشیر کردم و تبر را روی دوش بت بزرگ انداختم. چون باز هیبتش من را گرفت. چون باز کُپ کردم. اما این دفعه دوپامینِ بت‌های انداخته مجابم کرد که برگردم به حرف میمِ عزیز و بدون فکر کردن به بت بزرگ و نمرودِ کمالگرایی، بروم کوه و خستگی ذهنی را با چای آتیشی بشورم و ببرم پایین و پاییز ۳۲ را در پاییز ۰۴ تمام کنم و زیر لب زمزمه کنم وعده وَهٰار دایْت یَه خُو پاییزَ