خیلی وقت است که مکالمه من و میم به این ختم میشود که تو نیاز به استراحت داری و من هر شونصدهزار دفعه گفته ام تا پرونده کارهایم باز است استراحت معنا ندارد.
اما چهارشنبه از همان اول صبح بدون اینکه تصمیم قبلی گرفته باشم یا نمرود از شهر بیرون رفته باشد، افتادم به جان کارهای عقب افتادهی این چهل روز! بت های ریز و درشت را به هوای بت بزرگ زدم خورد و خاکشیر کردم و تبر را روی دوش بت بزرگ انداختم. چون باز هیبتش من را گرفت. چون باز کُپ کردم. اما این دفعه دوپامینِ بتهای انداخته مجابم کرد که برگردم به حرف میمِ عزیز و بدون فکر کردن به
بت بزرگ و نمرودِ کمالگرایی، بروم کوه و خستگی ذهنی را با چای آتیشی بشورم و ببرم پایین
و پاییز ۳۲ را در پاییز ۰۴ تمام کنم
و زیر لب زمزمه کنم
وعده وَهٰار دایْت
یَه خُو پاییزَ
فوبیای پیامک نداشتهای که بدانی چه میکشم
احساس باختن به تماشا نمیشود
والا به خدا...
.
+اسمش خشکی طبع است.
_حالا که اکوسیستم خشک شده!
مغزوسیستم ماهم رویش.
+چه کار کنیم؟ برای بار شونصدهزارم قیدار را...
_ کجای کاری؟ خشکسالی به مراتع خواندنی هم زده!
+پس قیدار را رونویسی کنیم. حرکت جدیدِ ترکیبی
_ چیزی شبیه باروَر کردن ابرهای طبع
#لوسبازیِادبی
|بیهُنـــــر|
_ چگونه ای؟ + چونان فرماندهی یک گردانِ مفقودالاثر
_ چگونه ای؟
+ چنان شعرهایحامدعسگری
زخمی،دلگیر،پُـرقصه و منتظرِ معجزه
_ چگونهای؟
+ چنان ابرهایی که فقط آسمان را گرفتهاند
و چیزی در چنته ندارند
هیچچیز!
منم همینطور ماهانِبیچهره..منم همینطور.
حد تو رثا نیست.
عزای تو حماسه است
#بیچهرگان
و چیست اندوه؟
جز هرم سوختن جنگلهای
سر بهم سابیدهی سرو
در سینه ی آدمی!
#کاین_ماندن_شد_جان_کندن
#آه_از_آن_ساعتی