آن شب و شبهای بعدیِ بسیاری نخوابیدم، و فهمیدم اندوهی که آدم را نمیکشد به شکلهای دیگری درمیآید که از مرگ بدتر است.
خیلی سخته ادای محکم بودن رو در بیاری، وقتی تو خودت فرو ریختی.
خیلی سخته به اجبار لبخند بزنی، وقتی تو قلبت گریه می کنی.
خیلی سخته همه حسرت خوشبختیت و حال خوبت و بخورن، وقتی که فقط خودت می دونی خیلی وقته که کم آوردی.
در این روزها امید چیزی است که نباید از آن دست کشید؛ چیزی مقدس تر از زندگی...
احساس میکنم غم زیاد منتهی میشه به خستگی، مثلاً من الان نه ناراحتم نه افسردم فقط خستهام از همه چی.
بعضی روزام هیچ اتفاقی نیوفتاده، ولی دلت میخواد غمگین باشی، دلت میخواد کمتر حرف بزنی، بیشتر خیره بشی، کمتر بیرون بری، بیشتر تنهایی وقت بگذرونی، تا خود صبح رو یه موسیقی غمگین قفلی بزنی و به رفتن کسی که شاید هیچوقت تو زندگیت نبوده فکر کنی و ریز ریز اشک بریزی، بعضی روزا انگار آدم وظیفه خودش میدونه تموم غم دنیا رو به دوش بکشه.