آدم خوبی بود، من را هم دوست داشت، با این حال چیزی بینمان شکل نگرفت، میدانی من پژمردهتر از آن بودم که با محبت او به زندگی بازگردم...
شبی در میانۀ راه ایستاد و از خودش پرسید:
یعنی زندگی همین است؟!
همین تحمل کردنها،
صبر کردنها و دوام آوردنهای اجباری؟!
قویترین حس امنیت رو از کسایی
میشه گرفت ، که تورو با تموم تاریکیها
و زخمایِ روحت در آغوش میکشن:))!
یادم باشد که ایستادن روی پاهای لرزان خودم، مورد اطمینانتر از تکیه کردن به آدمهای به ظاهر محکم است..
891.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ممکنهنفربعدیهمباتواینکاروبکنه:)