هدایت شده از تاسیان فراموشی
گاﻫﯽ ﺷﺎﯾﺪ ﻻﺯﻡ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺑﺒﺮﯾﻢ ﯾﺎﺩ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ
ﺑﺎ نبوﺩﻧﺸﺎن ﺑوﺩﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ !
آدم ها به سه شکل وارد زندگیمون میشن ؛
برای یک عمر،برای یک فصل،برای یک درس.
یه جایی از زندگی میفهمی که بعضی آرزوها قرار نیست برآورده بشن؛ نه چون کم تلاش کردی، نه چون لیاقتش رو نداشتی، فقط چون زندگی همیشه مطابق خواستهی ما پیش نمیره.
اولش سخته؛ هی مدام با خودت فکر میکنی اگه بیشتر صبر میکردم چی؟ اگه بیشتر تلاش میکردم چی؟ اگه یه تصمیم دیگه میگرفتم چی؟
اما حقیقت اینه که بعضی درها هرچقدر هم بکوبیشون باز نمیشن.
و آرامش از جایی شروع میشه که دست از جنگیدن با گذشته برمیداری.
از جایی که قبول میکنی همه چیز قرار نبوده مال تو باشه.
و عجیب ترین قسمت ماجرا اینه که بعضی چیزها رو وقتی که از دست میدی تازه میفهمی هیچوقت مال تو نبودن..
زندگی شبیه یه کتاب خونست.
بعضی آدمها فقط از کنار قفسههات رد میشن، بعضی ها چند صفحه از داستانت رو میخونن و میرن، بعضی ها یه فصل از زندگیت میشن، و تعداد خیلی کمی تا آخر کتاب کنارت میمونن.
اشتباه ما اینه که فکر میکنیم هر کسی کتابمون رو باز کرد، حتما تا صفحهی آخر هم میخونه.
برای همین از رفتن بعضی ها تعجب میکنیم در حالی که از اول هم قرار نبود خوانندهی آخر داستانمون باشن.
و شاید قشنگ ترین چیزی که باید یاد بگیریم اینه که قرار نیست همه تا آخر داستانت بمونن، مهم اینه که آخرش از خوندن زندگی خودت پشیمون نباشی.