خیلی حس عجیبی داره، انگار باز نزدیک اربعینه و ما تو راه کربلاییم. انگار باز چندتا عمود برگشتیم عقب که تو هیئت مطیعی باشیم و به خاطرش هیجانزدهایم...
قول دادی بروی، باز که در یادِ منی
عهد و پیمانْ دلِ من نیست که هی میشکنی
هدایت شده از ترمه
«وَ» شاید همین کافی باشد. همین که هنوز هستم، هنوز مینویسم، هنوز میسوزم و باز هم ادامه میدهم. همین هست بزرگترین دستآورد من است بین این همه نبودنهای کوچکِ آنهایی که میخواهم باشند، اما نیستند.