به زنجبر محبت بستهای پای نگاهم را
مبادا گم کنم در کوچهی تردید راهم را
تو بارانی که بر خاک کویر تشنه میباری
تو مهتابی که روشن میکنی شام سیاهم را
به گِرد قامت زیبای چون سرو تو میپیچم
حریر نازک و لرزنده و لغزان آهم را
به جز باد سحرگاهی کس دیگر نمیداند
غم و درد نهان در گریههای گاهگاهم را
ندارم گوهری جز اشک تا ریزم به پای تو
به درگاه تو آوردم سلاحم را، سپاهم را
در این دنیا که هر کس دست در دست کسی دارد
به امّید تو بر پا کردهام من دستگاهم را
در آن مجلس که بنشینی، اگر یوسف به پا خیزد
ز رخسار تو حاشا گر بگردانم نگاهم را
«حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم»
نمیبخشد خدای عادل من این گناهم را
- غلامعلی حدّاد عادل
هدایت شده از ‹آبینه.›
دیالوگ اخر سینمایی روز صفر خیلی دوست دارم. اونجاش که میگه:
قرار بود جنگیدن فقط سهم ما باشه؛ اصلا کاش وقتی بزنه که روی دامن دماوندت باشم یا وسط خزرت یا خلیج فارس یا جایی که تو بیشتر از همه باهام بودی
بزنه و همه این کابوسارو تموم کنه.