انقدر خستهام که حد نداره
دلم میخواد بخوابم و بیدار شم
هیچی یادم نباشه،
یادم نباشه چطوری قلبم تیکه تیکه شد،
چطوری اشک ریختم،
چطوری زمین خوردم و نتونستم دیگه بلند شم.
داستان شهریار رو شنیدین؟!
زمانی که شهریار عاشق دختری میشه؛
بابای دختره راضی نمیشه دخترشو به شهریار
بده. دختره میره خارج، ازدواج میکنه، بچه دار میشه؛
وقتی که شهریار پیر و مریض میشه دختره از خارج برمیگرده ایران عیادت شهریار؛
اینجا بود که شاعر گفت:
- به پایِ تو ماندم یا نماندم ؟!
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرآ ؟
بیوفا، حالا که من افتادهام از پا چرآ...
دارم به این نتیجه میرسم که اون دختر همیشگی نیستم
خیلی چیزها ازم کم شده، اعتمادم، شورم، حرف زدنم، حتی خندیدنم،
آدمها فکر میکنن قویام چون چیزی نمیگم اما نمیدونن چقدر شبا با خودم جنگیدم که صبح دوباره آدم عادی باشم،
گاهی دلم میخواد یکی بیاد که بدون سوال، بدون قضاوت، فقط بفهمه، فقط حس کنه که من پشت این یه دنیا دلتنگی، خستگی و حرفهای نگفته پنهون کردم...
یه پسر دایی دارم؛
تاا نداره.. عقلی داره که انیشتن نداره!! قیافه داره که بردپیت ندارهه..
خلاصه همه چی تمومه!
ولی ولی..
اخلاقی داره که سگ نداره
کلا به دامور سگ اخلاق معروفه
« من عاشق سوار شدن ماشین و رفت و آمد طولانی ام ، چون ميتونم فقط به موسیقی ِ گوش بدم و فکر کنم 🎧 »