هدایت شده از '•شهرشعر•'
آدمیزآد است دیگر ، دوست دآرد دِق کُند..
گآه گآهی گوشه ای بنشیند و هِق هِق کُند...
در لحظه زندگی کردن هنر میخواد که من ندارم، من یا نگران آیندم یا دارم حسرت گذشتهها رو میخورم.
به عنوان کسی که خیلی به جزئیات توجه داره، معتقدم هرچی بیتوجه تر باشی حالت بهتره.
شاید طوری رفتار کردم که انگار برام مهم نبود، ولی اون لحظه داشتم بدترین حس های دنیا رو تجربه میکردم.
آدمی که زیر ویرانی اندوه له شده، دیگر نه صدایی دارد و نه نشانی، فقط خاطرهای از درد در دل تاریکی باقی مانده است.
آدمی که اشک در چشمانش جمع شده، خسته از قضاوتهای بیرحم دیگران، در سکوتی عمیق غرق شده و تنها آرزویش این است که کسی دردش را بفهمد.