ما آدما
ازشدت مهربونی هامون دل آدمارو میزنیم
نه از بد بودنمون ...
𝑀-
ولی از من میشنوید، هیچوقت کسی رو مجبور به انجام کاری نکنید.
حالت رو نمیپرسه؟ نپرسه.
نمیاد ببینت؟ نیاد.
پیام نمیده؟ خب نده.
اولویتش نیستی؟ خب نیستی.
توجه نمیکنه؟ نکنه.
خوبیاتو جبران نمیکنه؟ نکنه.
نگرانت نمیشه؟ نشه.
ارزش رفتار آدما وقتی واقعیه که از ته دل باشه، نه از سر اجبار.
𝑀-
من همیشه بودم
حتى وقتی بریده بودم
دلخور بودم
حتى وقتی حالشو نداشتم
من همیشه بودم
من دلم نیومد بیپناهیِ آدما رو پناه نباشم
دلم نیومد یهو بِبُرم برم
دلم نیومد یهو رها کنم
من همیشه بودم
همیشه بودم واسه اونایی که الان نیستن!
𝑀-
بچه ها قراره از این به بعد به جز بیو و پروفایل براتون داستان هم بنویسیم
سلام، من لونا هستم.
من یه دختر معمولی بودم... البته تا قبل از اول مارس.
ما توی اردوی مدرسه به شهر دیگری بودیم.
اون روز مثل همیشه از خواب بیدار شدم، آماده شدم و راهی مدرسه شدم. توی مسیر همهچیز عادی بود؛ خیابونها، آدمها، حتی هوای اون روز. هیچوقت فکر نمیکردم قراره زندگیم همون روز برای همیشه عوض بشه.
وقتی وارد مدرسه شدم، اونو دیدم معرکه بود من همیشه ارزو داشتم باهاش دوست بشم
قبل از اینکه ازش براتون بگم، بذارید خودمو معرفی کنم.
اسمم لوناست. موهام مدل ولفکات هست، گیتار میزنم و قدم ۱۶۴ سانتیمتره.
اما اون...
اسمش لوسی بود.
قدش حدود ۱۶۹ سانتیمتر بود، هم گیتار میزد، هم ویولن، و از اون آدمهایی بود که هیچکس جرئت نداشت باهاش دربیفته. یه جورایی خلافکار به نظر میرسید، ولی بازم یه چیزی توی وجودش باعث میشد نتونم چشم ازش بردارم.
داشتم آروم از کنارش میگذشتم که ناگهان دستش روی شونم گذاشت و گفت: «وایسا!»
خشکم زد.
با تعجب پرسیدم: «چرا؟»
نگاهم کرد و با صدایی آروم گفت: «به کمکت نیاز دارم..
#Part1
واقعاً نمیدونم چرا اون روز، بین اون همه آدم، منو انتخاب کرد.
شاید چون منم گیتار میزدم... یا شاید چون از نظرش شجاع بودم.
آره، من واقعاً شجاع بودم. تا حالا هر کاری که بقیه از انجام دادنش میترسیدن رو انجام داده بودم.
اما وقتی چیزی رو که لوسی میخواست نشونم بده دیدم...
خشکم زد.
قلبم انگار از تپش ایستاده بود. انتظار هر چیزی رو داشتم، جز اون.
بعد از اینکه گفت: «به کمکت نیاز دارم.» با تعجب پرسیدم: «برای چی؟»
فقط نگاهم کرد و گفت: «لطفاً فقط دنبالم بیا.»
از اینکه دختری مثل لوسی از من کمک خواسته بود، از ذوق داشتم بال درمیآوردم.
اما اون خوشحالی زیاد دوام نیاورد.
وسط راه ایستاد، برگشت سمتم و با جدیت گفت: «قول بده هر چیزی که الان میبینی، نه به کسی بگی، نه به کسی نشون بدی.»
بدون فکر کردن قبول کردم.
چند دقیقه بعد به دریاچهی پشت مدرسه رسیدیم.
لوسی آروم به سمت یه کلبهی قدیمی رفت.
یک لحظه ترس تمام وجودم رو گرفت، اما بازم دنبالش رفتم.
وقتی درِ کلبه رو باز کردم...
چیزی رو دیدم که ای کاش هیچوقت نمیدیدم...
ادامه دارد..
#Part2