در کلبه باز کرد قلبم ریخت
دوستش بود بریتنی اما زنده نبود .
جسد لگد مال شدش بود که لخت بود و سرش از بدنش جدا شده بود و موهاش کنده شده بود بدنش پر زخم بودو
جمجمه اش خورد شده بود .
حالم بد شد !
حالت تهوع گرفتم گفتم: کی...کی...کی اینکارو باهاش کرده؟
گفت: نمیدونم اما چند وقته که دوستام دارن همینجوری داغون میشن
فقط هم دوستای من نه فکر میکنی برای چی دیگه لولا به مدرسه نمیاد!
گفتم به مامان بابای بریتنی گفتی ؟
گفت نه تا وقتی که قاتلش رو پیدا نکنم.
گفتم خب ما که هیچی از قاتل نمیدونم
گفت شاید هیچی ندونم اما حداقل میدونم که هر کسی که هست فقط دختر هارو میکشه!
#Part3
بچه ها داستان قولی که نباید میدادم رو میتوانید توی سنجاق بخوانید
اگر هم خواستید پارت چهار داستان قولی که نباید میدادم رو بزارم بیاین به پیوی@Luna_H93
اول مارس... روزی بود که همهچیز برای من تغییر کرد.
بعد از دیدن اون جسد، وقتی به مدرسه برگشتم، انگار دیگه هیچچیز مثل قبل نبود. صدای زنگ مدرسه، حرف زدن بچهها، حتی خندههاشون... همه برام دور و بیمعنی شده بود.
فقط به اون قول فکر میکردم.
«کاش هیچوقت قبولش نکرده بودم...»
زنگ تفریح، لوسی رو گوشهی حیاط پیدا کردم.
گفتم: «لوسی، ما باید به یکی بگیم. دو نفری از پس این قضیه برنمیایم.»
لوسی چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: «به هیچکس اعتماد ندارم...»
گفتم: «حتی یه نفر هم نیست؟»
بعد از کمی فکر کردن گفت: «شاید... آقای جان، معلم هنرمون. همیشه مهربون و صبوره.»
با تردید قبول کردم.
جلوی اتاقش ایستادیم.
دستم میلرزید.
لوسی آروم در زد...
«بفرمایید داخل.»
در را باز کردیم.
آقای جان پشت میزش نشسته بود و لبخند میزد.
اما هنوز نمیدانست قرار است چه رازی را بشنود...
قولی که نباید میدادم
#part_4
بعد از اینکه در باز شد، نشستیم جلوی آقای جان.
گفتیم: «باید یه رازی رو بهتون بگیم.»
آقای جان گفت: «بگید، دخترا. چیز مهمیه مگه؟»
و خندید.
چهرهی لوسی درهم رفت و حالم بدتر شد.
گفتم: «نخندید، شما هنوز نمیدونید چی شده.»
بعد ادامه دادم: «آقای جان، ما جسد دوست لوسی، بریتنی، رو پیدا کردیم.»
بعد همهی ماجرا رو براش تعریف کردیم، ولی انگار باورش نشد.
گفت: «بچهها، لازم نیست به این سناریوهای بد فکر کنید. بریتنی فقط حالش بد شده و برای همین به مدرسه نیومده.»
بعد هم یه مشت حرف چرت و پرت بارمون کرد.
با خودم گفتم: «میدونستم باورمون نمیکنه...»
توی راه برگشت به خونه، دوست صمیمی من و لوسی رو دیدیم.
اون بهترین آدم دنیاست.
ماجرا رو براش تعریف کردم و گفتم چه بلایی سر بریتنی اومده .
گفتم: لابد توهم مثل اقا جان باور نمیکنی
با لکنت گفت: «خ... خب...»
پرسیدم: « اخر حرفمون رو باور میکنییا نه؟»
گفت: «آره... چون خودم دو روز پیش جسد ماریلا رو دیدم...»
ادامه دارد
قولی که نباید میدادم
#part_5