بچه ها داستان قولی که نباید میدادم رو میتوانید توی سنجاق بخوانید
اگر هم خواستید پارت چهار داستان قولی که نباید میدادم رو بزارم بیاین به پیوی@Luna_H93
اول مارس... روزی بود که همهچیز برای من تغییر کرد.
بعد از دیدن اون جسد، وقتی به مدرسه برگشتم، انگار دیگه هیچچیز مثل قبل نبود. صدای زنگ مدرسه، حرف زدن بچهها، حتی خندههاشون... همه برام دور و بیمعنی شده بود.
فقط به اون قول فکر میکردم.
«کاش هیچوقت قبولش نکرده بودم...»
زنگ تفریح، لوسی رو گوشهی حیاط پیدا کردم.
گفتم: «لوسی، ما باید به یکی بگیم. دو نفری از پس این قضیه برنمیایم.»
لوسی چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: «به هیچکس اعتماد ندارم...»
گفتم: «حتی یه نفر هم نیست؟»
بعد از کمی فکر کردن گفت: «شاید... آقای جان، معلم هنرمون. همیشه مهربون و صبوره.»
با تردید قبول کردم.
جلوی اتاقش ایستادیم.
دستم میلرزید.
لوسی آروم در زد...
«بفرمایید داخل.»
در را باز کردیم.
آقای جان پشت میزش نشسته بود و لبخند میزد.
اما هنوز نمیدانست قرار است چه رازی را بشنود...
قولی که نباید میدادم
#part_4
بعد از اینکه در باز شد، نشستیم جلوی آقای جان.
گفتیم: «باید یه رازی رو بهتون بگیم.»
آقای جان گفت: «بگید، دخترا. چیز مهمیه مگه؟»
و خندید.
چهرهی لوسی درهم رفت و حالم بدتر شد.
گفتم: «نخندید، شما هنوز نمیدونید چی شده.»
بعد ادامه دادم: «آقای جان، ما جسد دوست لوسی، بریتنی، رو پیدا کردیم.»
بعد همهی ماجرا رو براش تعریف کردیم، ولی انگار باورش نشد.
گفت: «بچهها، لازم نیست به این سناریوهای بد فکر کنید. بریتنی فقط حالش بد شده و برای همین به مدرسه نیومده.»
بعد هم یه مشت حرف چرت و پرت بارمون کرد.
با خودم گفتم: «میدونستم باورمون نمیکنه...»
توی راه برگشت به خونه، دوست صمیمی من و لوسی رو دیدیم.
اون بهترین آدم دنیاست.
ماجرا رو براش تعریف کردم و گفتم چه بلایی سر بریتنی اومده .
گفتم: لابد توهم مثل اقا جان باور نمیکنی
با لکنت گفت: «خ... خب...»
پرسیدم: « اخر حرفمون رو باور میکنییا نه؟»
گفت: «آره... چون خودم دو روز پیش جسد ماریلا رو دیدم...»
ادامه دارد
قولی که نباید میدادم
#part_5
باورم نمیشد.
وقتی فرانسیس گفت جسد ماریلا رو دیده، گفتم: «باید بریم کلبه، حتماً اونجا یه سرنخی هست.»
هرچند فرانسیس گفت: «نمیخوام خودمو تو این جریانها بندازم، میترسم.»
ما هم گفتیم فقط بگه جسد ماریلا رو کجا دیده.
بعد از فرانسیس خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت کلبه.
به لوسی گفتم: «شاید حق با فرانسیس باشه… نباید تو این جریانها دخالت کنیم. باید به پلیس بگیم.»
قیافهی لوسی درهم رفت و گفت: «نه… نباید این کارو کنیم. اونا هیچ کاری نمیکنن.»
گفتم: «باشه، ولی اگه خطرناک شد تقصیر من نیست.»
گفت: «باشه.»
به کلبه رسیدیم.
درِ کلبه رو باز کردم. از اینکه دوباره جسد بریتنی رو ببینم، حالم بهم میخورد.
دور جسد پر از حشره بود…
یهو چیزی دیدیم که قبلاً اصلاً بهش دقت نکرده بودیم.
کنار جسد بریتنی، یک علامت خرگوش کشیده شده بود.
خشکم زد.
این علامت رو قبلاً هم روی دیوار مدرسه دیده بودم…
نکنه قاتل فقط از مدرسهی ما آدم میکشه؟
قولی که نباید میدادم
#part_6