eitaa logo
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
409 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
53 ویدیو
9 فایل
قبلی فیلتر شد بیا اینجا ممبر۴۰ تا شد فعالیت میکنیم داستانم ادامه میدیم https://eitaa.com/biuogeraporofroomanmechanel
مشاهده در ایتا
دانلود
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓡𝓮𝓪𝓵𝓶≽^• ˕ • ྀི≼ 𝑀-
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓡𝓮𝓪𝓵𝓶≽^• ˕ • ྀི≼ 𝑀-
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓡𝓮𝓪𝓵𝓶≽^• ˕ • ྀི≼ 𝑀-
بعد از راهی طولانی، به سیرک رسیدیم. واقعاً جای جالبی بود. من جذب یه گربه شدم که روی یه توپ ایستاده بود، فرانسیس هم جذب یه خرگوش کوچولو شده بود که هویج می‌خورد. لوسی گفت: «خب، باید چیکار کنیم؟ توی سیرک به این بزرگی چطور نامه‌ی بعدی رو پیدا کنیم؟» گفتم: «به نظرم نامه باید توی همون گودال یا نزدیک حلقه‌ی آتیش باشه.» با راهنمایی فرانسیس به گودال رسیدیم. همون‌جا نامه‌ی بعدی رو پیدا کردیم. وقتی بازش کردم، دیدم این نامه با بقیه فرق داره. داخلش نوشته بود: «آفرین... معمای بعدی رو هم پشت سر گذاشتید، اما بدونید تازه معماهای سخت باقی مونده. معمای بعدی: چهار نگهبان کنار هم ایستاده‌اند، اما فقط یکی حقیقت را می‌بیند. هر روز از کنارشان رد می‌شوی، ولی هیچ‌وقت نگاهشان نمی‌کنی. وقتی سایه‌ها مساوی شدند، پنجمین نفر را پیدا کن...» بعد از خوندن نامه، هر سه‌مون مات و مبهوت به هم نگاه کردیم. حتی فرانسیس هم، که استاد حل کردن این معماها بود، نتونست جوابش رو پیدا کنه. از اونجایی که شب شده بود، هرکدوم به خونه‌هامون برگشتیم تا بیشتر فکر کنیم. لوسی و فرانسیس تصمیم گرفتن توی خونه به معما فکر کنن. اما من، چون خونه‌مون همیشه شلوغ بود، ترجیح دادم بیرون برم ‌زیر‌۴تا تیر های چراغ برق نزدیک مدرسه بشینم. یک روز گذشت... دو روز... اما هنوز هیچ جوابی پیدا نکرده بودم. با خودم گفتم: «شاید روز سوم بفهمم...» اما اشتباه می‌کردم. شبِ قبل از روز چهارم، هنوز هم فقط به یک سؤال فکر می‌کردم: «چهار نگهبان... یعنی چی؟» همون‌طور که غرق فکر بودم، کم‌کم به خواب رفتم قولی که نباید میدادم
فردای اون روز، با لوسی رفتیم دنبال فرانسیس. کل راه، بیشتر از چند کلمه با هم حرف نزدیم؛ چون هر سه‌مون غرق فکر بودیم. گفتم: «آخه چهار نگهبان یعنی چی؟» فرانسیس گفت: «به نظر من معماهاش خوبه... فقط یکم سخته.» براش چشم‌غره رفتم. بعد از اینکه مدرسه تموم شد، لوسی و فرانسیس رفتن خونه؛ اما من دوباره زیر چهار تا تیر چراغ برق مدرسه نشستم و به معما فکر کردم. خورشید کم‌کم داشت غروب می‌کرد... یهو از جام بلند شدم. «وایسا... وایسا... غروب...!» قلبم تند تند می‌زد. «چهار نگهبان... یعنی همین چهار تیر چراغ برق!» با عجله رفتم سمتشون و تک‌تکشون رو بررسی کردم. حق با من بود... روی یکی از تیرها، همون علامت خرگوش با چشم‌های سیاه، لبخند کشیده و دماغ دلقک‌وار حک شده بود. به نور خورشید که در حال غروب بود نگاه کردم. نور از کنار تیر چراغ برق رد می‌شد و انعکاسش دقیقاً به نقطه‌ای روی زمین می‌افتاد... همون‌جا که یه علامت «×» روی خاک حک شده بود. شروع کردم به کندن زمین. بعد از چند دقیقه، دستم به یه پاکت رسید. نامه‌ی بعدی... با دست‌های لرزون بازش کردم. همین که نوشته‌ها رو خوندم، چشم‌هام از تعجب گشاد شد. حالم بد شد. با خودم گفتم: «هر کسی که این کارها رو می‌کنه... فقط یه چیز معلومه... اون دیوونه‌ست...» ادامه دارد... قولی که نباید میدادم
قبل از اینکه نامه رو باز کنم، قصد داشتم به لوسی و فرانسیس زنگ بزنم و بگم بیان؛ اما با باز کردن نامه، بی‌خیال شدم. داخل نامه با خون نوشته شده بود: «قراره که یه نسخه ی خونی و داغون و ضعیف از دوستت رو ببنی..» اما من از این جمله نترسیدم... از عکسی ترسیدم که به نامه چسبونده شده بود. بله... خودش بود. لوسی... بدنش پر از زخم و خون بود و به طرز وحشتناکی آسیب دیده بود. با خودم گفتم: «اون با این معما منو سرگرم کرد؛ چون می‌دونست لوسی با من نمیاد و تنها برمی‌گرده خونه. برای همین از این فرصت استفاده کرده و این بلا رو سرش آورده...» اشک توی چشمام جمع شد. «نباید تنهاش می‌ذاشتم...» اما یه سؤال ذهنم رو رها نمی‌کرد. «چطور تونسته توی این مدت هم نامه رو اینجا دفن کنه و هم از لوسی عکس بگیره؟... نکنه یه همدست داره؟» با دست‌های لرزون گوشیم رو برداشتم و فوری به فرانسیس زنگ زدم. گفتم: «لوسی کجاست؟!» با تعجب پرسید: «اتفاقی افتاده؟» گفتم: «آره... وقت توضیح دادن ندارم. فقط بگو لوسی کجاست؟!» گفت: «تا نصف راه باهاش بودم، ولی خودت که می‌دونی... یه جایی مسیرمون از هم جدا می‌شه.» متأسفانه... حق با فرانسیس بود. دوباره نامه رو باز کردم و ادامه‌ش رو خوندم: «اگه می‌خوای دوباره دوستت رو ببینی، بیا به جایی که با دیدن اولین جسد، زندگیت برای همیشه تغییر کرد... بیا به کلبه...» ادامه دارد... قولی که نباید میدادم
۳ پارت دیگه از قولی که نباید میدادم براتون نوشتم
توی سنجاق میتوانید همه ی ۱۲ پارت رو بخوانید
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓡𝓮𝓪𝓵𝓶≽^• ˕ • ྀི≼ 𝑀-