.
تو از آن دختران مرموزی
که مرا سوق میدهی به جنون
که به چشم تو واگذار شده است
کلماتی شبیه خنجر و خون
میتوانم به محض دیدن تو
وسط شهر انتحار کنم
میتوانم برای راحتیات
مثل ساعت سهوعده کار کنم
میتوانم بدل به دود شوم
مثل پروانههای سیگاریت
چیزهایی جدید کشف کنم
در همان عکسهای تکراریت
خنده با لهجههای بسیاری
آه در شکلهای مختلفم
وسط روز شببخیر نگو
من به دیوانگیت معترفم
فرق داری که در ادامهی تو
ماه دل میدهد به آبتنی
فرق داری که بین تابهی خود
آفتاب دو زرده میشکنی
هر زنی را توان فلسفه نیست
ای اشارات غیر معمولم!
اندکی در سکوت حوصله کن
من به بوسیدن تو مشغولم
- سعید مبشر
𝑀-
.
روزها با فکر او دیوانهام، شب بیشتر
هر دو دلتنگ همیم، اما من اغلب بیشتر
- سعید صاحبعلم
𝑀-