.
باز هم باغچه از غنچهی پژمرده پر است
شهر، از مردم دلتنگ و دل آزرده پراست
- فاضل نظری
𝑀-
.
مرا تو راحت جانی و من تو را نگران
گناه کیست که من با توام، تو با دگران
اگر بهشت بهایش تو را نداشتن است
جهنم است بهشتی که نیستی تو در آن
به جستوجوی تو در چشم خلق خیره شدم
غریبهاند برایم تمام رهگذران
نهان چگونه نگهدارمت ز چشم رقیب
چقدر راهزن اینجاست بین همسفران
عجب ز عشق که هرکس حکایتی دارد
از این گذازهی آتشفشانِ در فوران
خموش باش که با دیگران نمیگویند
رموز تجربهی وحی را پیامبران
- فاضل نظری
𝑀-