سلام بچه ها اگه یادتون باشه من لونا دفعه قبل یه داستان به اسم قولی که نباید میدادم نوشتم و الان تصمیم گرفتم یک داستان دیگر بنویسم به اسم اخرین زمستان و فعلا ۴ پارت ازش نوشتم و امروز ۳ پارت رو داخل کانال میزارم
سلام، من آرتورم. دوازده سالمه و یه داداش بزرگتر به اسم هنری دارم که چهارده سالشه. ما توی یه کلبهی قدیمی، وسط یه روستای کوچیک زندگی میکنیم.
بابام سالها پیش، به یه دلیل نامعلوم، فوت کرد. همه میگن سکته کرده، ولی راستش برام مهم نیست؛ چون هیچوقت ندیدمش و خاطرهای ازش ندارم.
چند وقتیه که هر شب کابوسهای وحشتناکی میبینم. از خواب با ترس میپرم و هر بار که چشمامو باز میکنم، میبینم هنری هنوز بیداره؛ انگار اونم خواب به چشمش نمیاد.
راستش... بیشتر اون کابوسها دربارهی مادرمه.
اون همیشه آدم عجیبی بود، اما چند وقتیه رفتارش ترسناکتر از قبل شده. نمیدونم واقعاً چه قصدی داره یا اصلاً چه مشکلی داره، اما فقط یه چیز رو میدونم...
اگه اوضاع همینطور ادامه پیدا کنه، یه شب من هم مثل بابام از خواب بیدار نمیشم.
اخرین زمستان
#Part1
داشتم فرار میکردم. اون بود... مادرم، با چاقو توی دستش. میدویدم، اما داشت نزدیکتر میشد. خوردم زمین. وقتی سرم رو چرخوندم، بالای سرم بود و با چاقو...
«تق!»
با جیغ از خواب بیدار شدم. باز هم یک کابوس.
اما دیگر هنری بغل من نبود. صبح شده بود. با ترس از جا بلند شدم. کجا بود؟
دنبالش توی خانه گشتم، تا اینکه توی دستشویی حیاط، زندانی پیداش کردم. دهنش بسته بود. سریع بازش کردم.
گفتم: «هن... هن... هنری، اینجا چ... چیکار میکنی؟»
هنری با صدایی خسته گفت: «دوباره شروع شده.»
با نگرانی پرسیدم: «چی؟»
چند لحظه سکوت کرد، بعد آروم گفت: «دیوونهبازیهای مادر...»
اخرین زمستان
#Part2
آروم هنری رو از دستشویی بیرون آوردم. هردو خیلی عادی رفتار میکردیم، اما خودمون میدونستیم داریم از وحشت میمیریم. قلبم تند میزد. اومدم حرفی بزنم، اما با صدای مادرم ساکت شدم.
داشت میگفت: «هنری، آرتور، بیاید صبحانه.»
وحشت توی صورتهامون بیشتر شد. در حالی که هردو دست همو فشار میدادیم، از دستشویی حیاط بیرون اومدیم و به سمت داخل خانه رفتیم و پشت میز نشستیم.
مادرمون با قیافهای خیلی آروم و مهربان کنارمون نشست؛ انگار نه انگار با هنری چیکار کرده.
خواستم چیزی بگم، اما هنری پامو لگد کرد. ساکت شدم.
چند دقیقه توی سکوت گذشت، تا وقتی که مادر شروع به صحبت کرد.
گفت: «امیدوارم هیچوقت از پیشم نرید؛ چون اونایی که بخوان برن، هیچوقت خوشبخت نمیشن.»
اخرین زمستان
#Part3
درسته شکست عشقی بده؛ولی تا حالا شده بالا قبر کسی وایستی که بیشتر از هرکسی دوستش داشتی؟؟
𝑀-
نگاهی عجیب به هم کردیم. چیزی نگفتم.
هنری با صدایی لرزان گفت: «البته که از پیشت نمیریم، مادر. ما همیشه پیشت میمونیم.»
با شناختی که ازش داشتم، فهمیدم دروغ میگه و فقط میخواد دل مادر رو به دست بیاره تا دوباره شکنجهاش نکنه.
ظهر، بعد از نوشتن تکالیف تاریخ، روی برگهی تکلیفم زدم: ۱۹۳۰/۹/۹.
بچههای مدرسه ازم خواسته بودن برای یک بار هم که شده، برم و باهاشون توی خرابهی روستا فوتبال بازی کنم. نمیخواستم به مادر بگم، اما نمیخواستم دل بچهها رو هم بشکنم.
آروم به سمت آشپزخونه رفتم و گفتم: «مادر، میشه عصر با بچهها به فوتبال برم؟»
صورتش درهم رفت.
گفت: «نه. تو از اینجا بیرون نمیری.»
بعد خیلی محکم دستمو گرفت. جیغ زدم. دستم داشت کبود میشد.
گفت: «بیرون هوا گرمه... بذار کمکت کنم خنک شی.»
بعد منو داخل یخچال انداخت و در رو بست.
جیغ زدم: «کمک...! اینجا سرده...! کمک...! کمک...!»
اخرین زمستان
#part_4
هرچه میگذشت، بدنم سردتر میشد و صدایم کمسوتر. داد میزدم، اما انگار هنری نمیشنید.
ناگهان چشمهایم بسته شد.
وقتی چشمهایم را باز کردم، دیگر داخل یخچال نبودم. چشمهایم تار بود. فکر کردم خودشه... هنری.
اما بعد از چند ثانیه فهمیدم که اون هنری نیست.
یه بند شبیه طناب دار بود.
من توی زیرزمین بودم؛ جایی که مادرم هیچوقت اجازه نمیداد برم اونجا.
ترسناک بود. پر از ابزار شکنجه..
داشتم گریه میکردم که در با لگد باز شد.
هنری بود. زخمی.
گفت: «زدمش... اون زن دیوونه رو زدم. بیا، بیا باید از این خانه فرار کنیم»
نفسنفس میزد.
با خودم گفتم: «یعنی این آخرین باریه که شکنجه میشم؟ امیدوارم...»
اخرین زمستان
#part_5
دویدیم. از خانه زدیم بیرون. بدنم جون نداشت، بدن هنری زخمی بود.
دویدیم و دویدیم، اما اون داشت میاومد. از سرش خون میچکید، دندونهاش خونی بود و یه قمه توی دستاش بود. موهاش بهم ریخته بود.
هنری گفت: «عجله کن، الان بهمون میرسه.»
همون لحظه خودم زمین خوردم، اما هنری بهموقع بلندم کرد.
به سمت یه کوچه رفتیم...
خشکمون زد.
بنبست بود.
اون با صورت خونی نزدیکمون شد و گفت: «اشتباه بزرگی کردید، پسرا.»
و اومد نزدیکمون.
با قمه زد به هنری، اما یه طوری که نمرد.
جیغ زدم.
راستش... این آخرین چیزیه که یادمه، تا وقتی که توی همون زیرزمین، زخمی بیدار شدم.
آخرین زمستان
#part_6
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓡𝓮𝓪𝓵𝓶≽^• ˕ • ྀི≼
𝑀-