وقتی بیدار شدم، توی زیرزمین بودم، اما هنری کنارم نبود.
ترسیدم. آروم گریه کردم. بلند شدم. نمیدونستم دنبال چی هستم، اما شروع کردم به گشتن زیرزمین.
انگار نیرویی به من میگفت فقط بگرد و به چیز دیگهای فکر نکن.
گشتم تا به یک دفتر رسیدم که انگار مال پدرم بوده.
اولش با یه عکس از پدر و مادرم شروع شد، اما صورت مادرم خط خورده بود و شکل یه هیولا کشیده شده بود.
شروع کردم به خواندن. اینطور شروع شد:
«سلام. باید بگم که من دارم دیوونه میشم. اون زن... اون زن... دیگه نمیتونم. میخوام پسرام رو بردارم و برم، اما نمیشه. یکیشون ۴ سالشه و دیگری تازه به دنیا اومده. نمیتونم بذارم زیر دست این زن بمونن.»
چند صفحه فقط راجب روش فرار نوشته بود، اما صفحهی بعدی تاریخش خیلی دورتر از تاریخهای دیگه بود.
داخلش نوشته بود:
«من دیگه نمیتونم. من نمیتونم فرار کنم. پس باید خودمو بکشم. مجبورم... نمیتونم بگم چرا، ولی این آخرین متنیه که مینویسم.»
آخرین زمستان
#part_7
بعد از اون متن، دیگه هیچچیز داخل دفتر نوشته نشده بود.
چند بار تمام صفحههاشو زیر و رو کردم؛ شاید یه نوشتهی مخفی یا یه سرنخ دیگه پیدا کنم، اما هیچچیز نبود.
دفتر رو محکم بغل گرفتم و شروع کردم به گشتن تمام زیرزمین.
هر گوشهای رو نگاه کردم؛ قفسههای چوبی، صندوقهای قدیمی، دیوارهای نمزده و تاریک... اما هیچ اثری از هنری نبود.
کمکم داشتم امیدمو از دست میدادم.
تا اینکه چشمم به یه ناهمواری روی دیوار افتاد.
اول فکر کردم سایهست، اما وقتی نزدیکتر شدم، فهمیدم یه تیکه از دیوار با بقیه فرق داره.
دستمو روش کشیدم.
یه چیزی شبیه یه درِ کوچیک بود.
تمام زورمو جمع کردم و کشیدمش.
با صدای بلندی باز شد.
پشتش یه راه باریک و تاریک بود؛ پر از خاک، تار عنکبوت و کرمهایی که روی زمین میخزیدن.
نفسم بند اومد.
با خودم گفتم: «شاید... شاید این همون راهیه که پدر برای فرار کنده بود.»
اما یه سؤال مدام توی سرم تکرار میشد...
هنری کجاست؟
اگه دیر برسم چی؟
اگه دیگه هیچوقت نبینمش چی؟
ترسمو قورت دادم و آروم وارد اون راه شدم.
چهاردستوپا از بین خاک و سنگها میخزیدم. لباسام خاکی شده بود و زانوهام از درد میسوخت، اما اهمیتی نمیدادم.
فقط میخواستم هنری رو پیدا کنم.
بعد از چند دقیقه، نور کمرنگی از روبهرو دیده میشد.
سرعتمو بیشتر کردم.
وقتی از اون راه بیرون اومدم، خودمو توی قسمتی از حیاط خونمون دیدم؛ جایی که هیچوقت ندیده بودم.
همهجا ساکت بود.
باد سردی بین درختها میپیچید.
ناگهان...
اونو دیدم.
هنری، بیحرکت روی زمین افتاده بود.
خواستم اسمشو فریاد بزنم، اما دستمو جلوی دهنم گرفتم.
اگه مادر میشنید، همهچیز تموم میشد.
آروم کنارش زانو زدم و شونهشو تکون دادم.
چند ثانیه بعد، چشماش آروم باز شد.
وقتی منو دید، با تمام زخماش یه لبخند کوچیک زد.
با صدایی لرزون گفتم: «بیا هنری... باید بریم... همین الان...»
هنوز جملهم تموم نشده بود که صدایی از دور، سکوت حیاط رو شکست.
«کجا با این عجله...؟»
قلبم ایستاد.
با ترس به اطراف نگاه کردم، اما هیچکس اونجا نبود.
چند قدم عقب رفتم.
همون موقع...
از دل تاریکی، آرومآروم، سایهی مادرم بیرون اومد...
اخرین زمستان
#part_8