eitaa logo
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
323 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
53 ویدیو
9 فایل
قبلی فیلتر شد بیا اینجا ممبر۴۰ تا شد فعالیت میکنیم داستانم ادامه میدیم https://eitaa.com/biuogeraporofroomanmechanel
مشاهده در ایتا
دانلود
ترسیدم. باد سرد با اومدن مادر هر لحظه شدیدتر می‌شد؛ انگار خودِ زمستان روبه‌روم ایستاده بود. محکم مچم رو گرفت و با صدایی گرفته و ترسناک گفت: «مگه بهت نگفتم کسایی که بخوان برن، آخرش بد می‌بینن؟ می‌دونی سر پدرت چی اومد؟ اون رو کشتم و گوشتش رو به‌عنوان غذا به شما می‌دادم.» دهنم رو گرفتم. حالم بد شده بود. نمی‌تونستم باور کنم. داد زدم: «من اون دفتر رو خوندم! دفتر پدرمو! انتقامشو از تو می‌گیرم.» گفت: «جدی می‌گی؟ اگه می‌خوای این کارو کنی، زمان خوبیه؛ چون گوشت‌های پدرت تموم شده و می‌دونی که مامانی دلش چقدر مواد بیشتر می‌خواد.» داد زدم: «دیوونه!» و یه چک بهش زدم. با زدن چک، قیافه‌ش درهم رفت. چشم‌های قرمزش رو گشاد کرد. نفس کشیدن برام سخت شده بود. بعد آروم خم شد و کنار گوشم گفت: «اون هیچ‌وقت فرار نکرد...» دهنم خشک شده بود. با صدایی آروم ادامه داد: «دفترشو خوندی، نه؟ پس دیگه لازم نیست چیزی رو ازت قایم کنم...» با تمام توان داد زدم: «من ازت نمی‌ترسم! انتقام پدرمو ازت می‌گیرم!» لبخندش محو شد. چشم‌هاش پر از خشم شد. آروم گفت: «پس... وقتشه مثل اون بشی.» همون لحظه خودش رو روم انداخت و با دو دستش گلومو فشار داد. هرچی تقلا می‌کردم، نمی‌شد. نفسم بند اومده بود. چشمام کم‌کم تار می‌شد... همون موقع... تق! فشار دستاش ناگهان از روی گلوم برداشته شد. بدنش کنارم افتاد. با سرفه‌های پشت سر هم نفس کشیدم. سرمو بالا آوردم. هنری بود... با قمه‌ای توی دستش ایستاده بود. دستاش می‌لرزید. صورتش پر از اشک بود. به من نگاه کرد... و برای اولین بار بعد از سال‌ها، یه لبخند زد. همون لبخندی که همیشه دلم می‌خواست دوباره ببینم... آخرین زمستان
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓡𝓮𝓪𝓵𝓶≽^• ˕ • ྀི≼ 𝑀-
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓡𝓮𝓪𝓵𝓶≽^• ˕ • ྀི≼ 𝑀-
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓡𝓮𝓪𝓵𝓶≽^• ˕ • ྀི≼ 𝑀-
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓡𝓮𝓪𝓵𝓶≽^• ˕ • ྀི≼ 𝑀-
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا