eitaa logo
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
314 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
53 ویدیو
9 فایل
قبلی فیلتر شد بیا اینجا ممبر۴۰ تا شد فعالیت میکنیم داستانم ادامه میدیم https://eitaa.com/biuogeraporofroomanmechanel
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان ها یه جنایی، ترسناک، و یا....میخوای؟ هر داستانی که مد نظر خودت داری رو اینجا بهش بگو@Luna_H93 شاید برات بسازه🦦
«تنها چیزی که می‌خواستم یه تابستون معرکه بود... اما چیزی که گیرم اومد، کابوسی بود که هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردم.» سلام. من لُری‌ام. راستش، تابستون قرار بود بهترین فصل سال باشه. اما وقتی چشم باز کردم، دیدم نصفش گذشته و من حتی یه روز هم درست و حسابی خوش نگذرانده بودم. مشکل از مامانم بود؛ یه معلم سخت‌گیر که فقط یه چیز براش اهمیت داشت: درس خوندن. من فقط دلم می‌خواست یه نفس راحت بکشم. همه‌ی اینا رو برای بهترین دوستم، لنی، تعریف می‌کردم. اون تنها کسی بود که همیشه حرفامو می‌فهمید . به لنی گفتم ترجیح میدم از این بُعد خارج بشم چند روز بعد، یه خبر همه‌چیز رو عوض کرد. نزدیک خونه‌مون یه اتاق فرار جدید افتتاح شده بود. از خوشحالی داشتم بال در می‌آوردم. با هزار تا خواهش و التماس، بالاخره مامانم قبول کرد که من و لنی بریم. وقتی رسیدیم، مسئول اونجا با اخم نگاهمون کرد و گفت: «مطمئنید می‌خواید وارد بشید؟ این بازی برای سن شما یکم ترسناکه.» ما هر دو پانزده سالمون بود و با اعتمادبه‌نفس گفتیم: «کاملاً مطمئنیم!» چند دقیقه بعد، درِ اتاق پشت سرمون بسته شد. چراغ‌ها خاموش شدند. صدای آژیر بلندی توی اتاق پیچید. ناگهان موجودی ترسناک از انتهای راهرو به طرفمون دوید. می‌دونستم فقط یه بازیگره... اما اون‌قدر واقعی به نظر می‌رسید که قلبم داشت از سینه بیرون می‌زد. من و لنی شروع کردیم به دویدن. همون موقع، گوشه‌ی دیوار یه درِ کوچیک و باریک دیدم؛ دری که انگار اصلاً جزو اتاق نبود. نفسم بند اومده بود. دست لنی رو گرفتم و گفتم: «زود باش! فکر کنم این راه خروجه!» بدون اینکه حتی فکر کنیم، از در رد شدیم... و همون لحظه، در پشت سرمون با صدای بلندی بسته شد. اما... ما از اتاق فرار خارج نشده بودیم. تابستانی که تمام نشد دنیایی پشت درِ ممنوعه
بعد از اینکه دیگر صدای هیولاهای اتاق وحشت را نشنیدم، آرام چشم‌هایم را باز کردم... اما چیزی که دیدم، چیزی نبود که انتظارش را داشتم. انگار دیگر در دنیای خودم نبودم. آسمان... قرمز بود. ساختمان‌ها خراب و متروکه بودند. ماشین‌های اوراقی همه‌جا رها شده بودند. هوا بوی خاک و دود می‌داد. همان لحظه فهمیدم... این دنیای من نبود. دست لنی را گرفتم. — لنی پرسید... اینجا کجاست؟ چند ثانیه سکوت کردم. بعد آرام گفتم: — نمی‌دونم... به اطراف نگاه کردم و گفتم: — هر جایی که باشه... مطمئنم بعدِ ما نیست. از دور صداهای عجیبی می‌آمد. صداهایی شبیه ناله... مثل: «ااااا...» برای یک لحظه فکر کردم شاید... نه. امکان نداشت. من تقریباً مطمئن بودم اینجا هیچ زامبی‌ای وجود ندارد. حداقل... این چیزی بود که فکر می‌کردم. دست لنی را محکم‌تر گرفتم و آرام شروع کردیم به حرکت. اما چند قدم جلوتر... خشکم زد. چند موجود عجیب آنجا بودند. زامبی‌ها. چند زامبی، وسط خیابان ایستاده بودند. نفس در سینه‌ام حبس شد. اما عجیب‌تر این بود که... انگار ما را نمی‌دیدند. آرام از کنارشان رد می‌شدیم که ناگهان... پای لنی به یک تکه زباله برخورد کرد. صدای برخوردش در خیابان پیچید. و همان لحظه... همه‌ی سرها به سمت ما برگشت. فرار کردیم. بدون اینکه حتی فکر کنیم. می‌دویدیم تا اینکه به یک ساختمان مخروبه رسیدیم. داخل رفتیم و سریع درها را بستیم. اما صدای کوبیدن از پشت در شروع شد. آن‌ها می‌خواستند وارد شوند. به لنی گفتم: — عجله کن! باید فرار کنیم! از پله‌ها بالا رفتیم. اما درست وقتی لنی می‌خواست از یک پله رد شود... پایش لغزید و افتاد. — لنی! برگشتم سمتش. پایش ورم کرده بود. صدای زامبی‌ها نزدیک‌تر می‌شد. دیگر وقت فکر کردن نبود. دویدم پایین، دستش را گرفتم و بلندش کردم. همان اطراف چشمم به یک بطری افتاد. روغن زیتون. نمی‌دانم چرا، ولی همان لحظه یک فکر به ذهنم رسید. بطری را برداشتم و روی پله‌ها ریختم. چند ثانیه بعد... زامبی‌ها وارد شدند. اولین قدم را برداشتند... و سر خوردند. صدای افتادنشان در ساختمان پیچید. این فرصت ما بود. با تمام توان دویدیم و از درِ دیگر ساختمان خارج شدیم. اما وقتی بیرون آمدیم... به اطراف نگاه کردم. آسمان هنوز قرمز بود. خیابان‌ها هنوز خالی بودند. و هیچ راه برگشتی وجود نداشت. با خودم فکر کردم: «ما گیر افتادیم... راه فراری وجود نداره.» اما چیزی که نمی‌دانستم این بود که... ما هنوز خطرناک‌ترین موجود این دنیا را ندیده بودیم. تابستانی که تمام نشد دنیایی پشت ان در ممنوعه
داشت شب می‌شد. به لنی گفتم: «وای... خیلی خسته‌ام. هوا هم داره تاریک می‌شه. بیا، نباید وسط خیابون بمونیم.» لنی به اطراف نگاه کرد و گفت: «موافقم... اونجا رو ببین، یه سوپرمارکته.» آروم به سمت سوپرمارکت رفتیم. شیشه‌های جلوی مغازه شکسته بود و همه‌جا پر از گرد و خاک بود. بااحتیاط وارد شدیم. قفسه‌ها تقریباً خالی بودند، اما هنوز چند قوطی کنسرو روی زمین افتاده بود. یکی از کنسروهای لوبیا را برداشتم. گفتم: «غذاهاش... انگار هنوز سالمه.» ناگهان لنی با صدای آرومی گفت: «لُری... اونجا رو ببین.» به سمتی که انگشتش اشاره می‌کرد نگاه کردم. روی دیوار، با اسپری قرمز نوشته شده بود: «اگر صدایی شنیدی... فرار نکن.» چند لحظه فقط به نوشته خیره ماندم. لنی آرام پرسید: «به نظرت کی اینو نوشته؟» گفتم: «نمی‌دونم... فقط امیدوارم هر کسی که بوده، هنوز زنده باشه.» نگاهم روی قفسه‌ها چرخید. چند تا از کنسروهای لوبیا باز بودند. کنارشان یک بطری آب نیمه‌پر افتاده بود. با تعجب گفتم: «لنی... نگاه کن. یکی اینجا بوده... و فکر نمی‌کنم مدت زیادی از رفتنش گذشته باشه.» در همان لحظه... تق! صدای عجیبی از انتهای فروشگاه آمد. هر دو خشکمون زد. آروم یه میله‌ی آهنی از روی زمین برداشتم و با اشاره به لنی گفتم: «پشتم بمون.» قدم‌به‌قدم به سمت صدا رفتیم. وقتی به انتهای راهرو رسیدیم... یه موجود روی زمین افتاده بود. اما زامبی نبود. حداقل شبیه زامبی‌هایی که دیده بودیم، نبود. نصف صورتش کاملاً شبیه یک انسان بود... و نصف دیگرش، شبیه یک هیولای ترسناک. نفسم بند آمد. آروم گفتم: «به نظرت... یه هیولای انسان‌نماست؟» لنی خم شد و با دقت به سرش نگاه کرد. چند ثانیه سکوت کرد. بعد با تعجب گفت: «لُری... سرش رو نگاه کن...» به سرش نگاه کردم. وسط پیشانی‌اش یک سوراخ عجیب دیده می‌شد. انگار چیزی با قدرت از سرش رد شده بود. هنوز نمی‌دانستم چه اتفاقی برایش افتاده... که ناگهان لنی با صدایی لرزان گفت: «لُری... اون دیوار...» برگشتم. همان اسپری قرمز... اما اینبار یک جمله‌ی جدید: «دارن نگاهمون می‌کنن.» تابستانی که تمام نشد دنیایی پشت ان در ممنوعه
بفرمایید اینم سه پارت از داستان جدید امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرید
@Luna_H93 ایدیم داستان یا پروفایل میخواستید یا کاری داشتید🐬
۲۳۰ تا که بشیم پرامپت گل لیلیوم داریم
پرامپت عکس با گل لیلیوم اوردم🌸🎀 امار الان۲۲۰ امار بشه ۲۳۰ پرامپت رو میدم 🦦💔 از دستش نده 🌱🥀 چنل:https://eitaa.com/Bioygerafi