eitaa logo
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
314 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
53 ویدیو
9 فایل
قبلی فیلتر شد بیا اینجا ممبر۴۰ تا شد فعالیت میکنیم داستانم ادامه میدیم https://eitaa.com/biuogeraporofroomanmechanel
مشاهده در ایتا
دانلود
دختر بدون اینکه چیزی بگه، فقط با دست اشاره کرد. «دنبالم بیاید.» من و لِنی بدون هیچ حرفی دنبالش راه افتادیم. از کوچه‌های تاریک، ساختمان‌های مخروبه و خیابان‌های خالی رد شدیم. بعد از چندین دقیقه پیاده‌روی، بالاخره جلوی دری آهنی ایستاد. در را باز کرد. پشت آن، یک مخفیگاه کوچک بود. چند قوطی کنسرو، چند بطری آب، یک چراغ و چند پتو گوشه‌ی اتاق دیده می‌شد. دختر نفس عمیقی کشید و گفت: «خب... حالا می‌تونید حرف بزنید.» اولین سؤالش این بود: «چند وقته اینجایید؟» گفتم: «فقط... یک روز.» چند لحظه ساکت ماند. بعد پرسید: «چطور وارد این دنیا شدید؟» گفتم: «همه‌چیز از یه اتاق فرار شروع شد... یه درِ کوچیک پیدا کردیم و وقتی ازش رد شدیم، سر از اینجا درآوردیم.» نگاهش عوض شد. آروم گفت: «پس حدسم درست بود...» پرسیدم: «اون نوشته‌های قرمز روی دیوار... کار تو بود؟» سرش را تکان داد. «آره.» لبخند کمرنگی زد و ادامه داد: «وقتی پله‌های اون ساختمون رو با روغن زیتون خیس کرده بودید، فهمیدم یکی دیگه هم وارد این دنیا شده. بعدش هم چند بار صدای حرف زدنتون رو شنیدم.» چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «فکر کنم وقتشه خودمو معرفی کنم...» «اسمم سَمه. هفده سالمه.» من هم گفتم: «من لُری‌ام... و اینم لِنی. ما پانزده سالمونه.» سم به درِ مخفیگاه نگاه کرد تا مطمئن شود کسی بیرون نیست. بعد با صدایی آرام گفت: «یه چیزی هست که باید بدونید...» «یه نفر داره ما رو زیر نظر می‌گیره.» لِنی با تعجب پرسید: «یعنی... غیر از ما، هیچ آدم دیگه‌ای توی این دنیا نیست؟» سم آهی کشید. «تا جایی که من دیدم... نه.» «فقط ما هستیم... و کسی که این دنیا رو ساخته.» قلبم تندتر زد. «کیه؟» سم سرش را تکان داد. «نمی‌دونم.» «فقط می‌دونم برای اون... ما فقط یه آزمایشیم.» سکوت سنگینی اتاق را پر کرد. بعد از چند لحظه پرسیدم: «راستی... چند وقته اینجایی؟» سم چند ثانیه به زمین خیره شد. بعد آرام گفت: «صد و نه روز» تابستانی که تمام نشد دنیایی پشت ان در ممنوعه
بچه ها لطفا تو پیوی اشتباه نرید این منم که داستان هارو مینویسم @Luna_H93
حَذف کَردَم کَلمه ی 𝗘𝘁𝗲𝗺𝗮𝗱 رو اَز ذِهنَم🚯؛ 𝑀-
چند دقیقه هیچ‌کس حرفی نزد. سَم از روی زمین سه بطری آب برداشت و یکی را به من و یکی را به لِنی داد. گفت: «بخورید... بعداً بهش احتیاج پیدا می‌کنید.» چند لحظه ساکت ماند. بعد با لبخند تلخی گفت: «می‌دونید... کم‌کم داشت حرف زدن با آدم‌های واقعی یادم می‌رفت. شما که واقعی هستید، نه؟ یا فقط خیال منید؟» آروم خندیدم و گفتم: «نه... ما واقعی هستیم.» سم هم لبخند کوچکی زد. بعد ناگهان جدی شد. «خب، دیگه بسه. وقتشه قوانین بقا توی این دنیا رو یاد بگیرید. چون اگه این قوانین رو ندونید... زنده نمی‌مونید.» نفسم را حبس کردم. سم ادامه داد: «قانون اول... هیچ‌وقت شب‌ها از مخفیگاه بیرون نرید. چون شب‌ها موجودات تغییرشکل‌دهنده و خفاش‌های غول‌پیکر بیرون میان.» «قانون دوم... اگه دوربین امنیتی‌ای دیدید که چراغش قرمز بود، نابودش کنید... اما به هیچ وجه مستقیم به لنزش نگاه نکنید.» با تعجب گفتم: «ما یه دوربین با چراغ قرمز دیدیم... همین‌طور یه موجود تغییرشکل‌دهنده که مرده بود. و نصف صورتش تقریبا شبیه تو بود.» سم سرش را تکان داد. «آره... من اونجا بودم.» چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: «اون موجود شکل من شده بود. مجبور شدم با تفنگ بکشمش.» خواستم سؤال دیگری بپرسم، اما سم دستش را بالا آورد و گفت: «بقیه‌ی سؤال‌ها برای فردا.» بعد پتو را روی شانه‌اش انداخت و ادامه داد: «حالا بخوابید. اگه نخوابید، فردا توان جنگیدن ندارید.» لبخند کم‌رنگی زد. «این هم قانون چهارم.» من و لِنی با هم موافقت کردیم. اما وقتی چشم‌هایم را بستم... ذهنم پر از سؤال بود برای مثال . واقعاً راه خروجی وجود داره؟ تابستانی که تمام نشد دنیایی پشت ان در ممنوعه
پارت ۸ | ردپا صبح روز بعد، با صدای سَم از خواب بیدار شدیم. «بلند شید... وقت استراحت تموم شده.» با خمیازه گفتم: «کجا باید بریم؟» سم کوله‌پشتیش را برداشت و گفت: «غذا و مهماتمون داره تموم می‌شه. باید بریم شهر.» لِنی با نگرانی گفت: «ولی بیرون پر از هیولاست.» سم لبخند کمرنگی زد. «اینجا یا هیولاها می‌کشنت... یا گرسنگی.» همه آماده شدیم و از مخفیگاه بیرون رفتیم. هوای صبح سرد بود. خیابان‌ها مثل همیشه خالی به نظر می‌رسیدند. سم با صدای آرومی گفت: «از حالا به بعد، هر قدمی که برمی‌دارید، قبلش به زمین نگاه کنید.» با تعجب پرسیدم: «چرا؟» گفت: «چون یه صدای کوچیک... می‌تونه آخرین صدایی باشه که توی عمرتون درمیارید.» همه ساکت شدیم. بعد از چند دقیقه پیاده‌روی، به یک داروخانه‌ی متروکه رسیدیم. سم گفت: «شما دوتا دنبال دارو و آب بگردید. من اطراف رو چک می‌کنم.» من و لِنی آرام بین قفسه‌ها راه افتادیم. چند بطری آب و چند جعبه کمک‌های اولیه پیدا کردیم. همین که خواستم سم را صدا بزنم... چشمم به زمین افتاد. ردپا... اما نه ردپای زامبی. نه ردپای هیولا. ردپای یک انسان. ردپاها تازه بودند... انگار صاحبشان فقط چند دقیقه قبل از آنجا رد شده بود آروم صدا زدم: «سم...» او سریع خودش را رساند. زیر لب گفت: نه... امکان نداره... رد پا را دید و برای اولین بار در زمانی که میدیدمش ، رنگ از صورتش پرید. تابستانی که تمام نشد دنیایی پشت ان در ممنوعه
1چشم حتما سعی میکنم از این به بعد کمتر خشن باشه😅❤️ 2سلام عزیزم راستش من از وقتی که ۶ سالم بود رمان میخواندم اما رمان های کودکانه اما همین رمان ها باعث شد ذهنم باز شه و اینکه شب ها همیشه قبل از خواب سعی میکنم داستان های جدیدی خلق کنم 3 ممنون قشنگممممم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
351.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓡𝓮𝓪𝓵𝓶≽^• ˕ • ྀི≼ 𝑀-
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓡𝓮𝓪𝓵𝓶≽^• ˕ • ྀི≼ 𝑀-