چند دقیقه هیچکس حرفی نزد.
سَم از روی زمین سه بطری آب برداشت و یکی را به من و یکی را به لِنی داد.
گفت: «بخورید... بعداً بهش احتیاج پیدا میکنید.»
چند لحظه ساکت ماند.
بعد با لبخند تلخی گفت:
«میدونید... کمکم داشت حرف زدن با آدمهای واقعی یادم میرفت. شما که واقعی هستید، نه؟ یا فقط خیال منید؟»
آروم خندیدم و گفتم:
«نه... ما واقعی هستیم.»
سم هم لبخند کوچکی زد.
بعد ناگهان جدی شد.
«خب، دیگه بسه. وقتشه قوانین بقا توی این دنیا رو یاد بگیرید. چون اگه این قوانین رو ندونید... زنده نمیمونید.»
نفسم را حبس کردم.
سم ادامه داد:
«قانون اول... هیچوقت شبها از مخفیگاه بیرون نرید. چون شبها موجودات تغییرشکلدهنده و خفاشهای غولپیکر بیرون میان.»
«قانون دوم... اگه دوربین امنیتیای دیدید که چراغش قرمز بود، نابودش کنید... اما به هیچ وجه مستقیم به لنزش نگاه نکنید.»
با تعجب گفتم:
«ما یه دوربین با چراغ قرمز دیدیم... همینطور یه موجود تغییرشکلدهنده که مرده بود. و نصف صورتش تقریبا شبیه تو بود.»
سم سرش را تکان داد.
«آره... من اونجا بودم.»
چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
«اون موجود شکل من شده بود. مجبور شدم با تفنگ بکشمش.»
خواستم سؤال دیگری بپرسم، اما سم دستش را بالا آورد و گفت:
«بقیهی سؤالها برای فردا.»
بعد پتو را روی شانهاش انداخت و ادامه داد:
«حالا بخوابید. اگه نخوابید، فردا توان جنگیدن ندارید.»
لبخند کمرنگی زد.
«این هم قانون چهارم.»
من و لِنی با هم موافقت کردیم.
اما وقتی چشمهایم را بستم...
ذهنم پر از سؤال بود برای مثال .
واقعاً راه خروجی وجود داره؟
تابستانی که تمام نشد
دنیایی پشت ان در ممنوعه
#part_7
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
چند دقیقه هیچکس حرفی نزد. سَم از روی زمین سه بطری آب برداشت و یکی را به من و یکی را به لِنی داد. گف
اینم پارت ۷
تابستانی که تمام نشد
دنیایی پشت ان در ممنوعه
پارت ۸ | ردپا
صبح روز بعد، با صدای سَم از خواب بیدار شدیم.
«بلند شید... وقت استراحت تموم شده.»
با خمیازه گفتم: «کجا باید بریم؟»
سم کولهپشتیش را برداشت و گفت: «غذا و مهماتمون داره تموم میشه. باید بریم شهر.»
لِنی با نگرانی گفت: «ولی بیرون پر از هیولاست.»
سم لبخند کمرنگی زد.
«اینجا یا هیولاها میکشنت... یا گرسنگی.»
همه آماده شدیم و از مخفیگاه بیرون رفتیم.
هوای صبح سرد بود.
خیابانها مثل همیشه خالی به نظر میرسیدند.
سم با صدای آرومی گفت: «از حالا به بعد، هر قدمی که برمیدارید، قبلش به زمین نگاه کنید.»
با تعجب پرسیدم: «چرا؟»
گفت: «چون یه صدای کوچیک... میتونه آخرین صدایی باشه که توی عمرتون درمیارید.»
همه ساکت شدیم.
بعد از چند دقیقه پیادهروی، به یک داروخانهی متروکه رسیدیم.
سم گفت: «شما دوتا دنبال دارو و آب بگردید. من اطراف رو چک میکنم.»
من و لِنی آرام بین قفسهها راه افتادیم.
چند بطری آب و چند جعبه کمکهای اولیه پیدا کردیم.
همین که خواستم سم را صدا بزنم...
چشمم به زمین افتاد.
ردپا...
اما نه ردپای زامبی.
نه ردپای هیولا.
ردپای یک انسان.
ردپاها تازه بودند...
انگار صاحبشان فقط چند دقیقه قبل از آنجا رد شده بود
آروم صدا زدم:
«سم...»
او سریع خودش را رساند.
زیر لب گفت:
نه... امکان نداره...
رد پا را دید
و برای اولین بار در زمانی که میدیدمش ، رنگ از صورتش پرید.
تابستانی که تمام نشد
دنیایی پشت ان در ممنوعه
#part_8
351.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓡𝓮𝓪𝓵𝓶≽^• ˕ • ྀི≼
𝑀-
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓡𝓮𝓪𝓵𝓶≽^• ˕ • ྀི≼
𝑀-
وقتی ذوقم رو کور کردی دیگه هر کاری هم که کنی، من قرار نیست هیچوقت اون آدم قبلی بشم.
𝑀-