سم چند قدم عقب رفت.
زیر لب گفت:
«اون داره باهامون بازی میکنه...»
لِنی با تعجب پرسید:
«کی؟»
اما سم هیچ جوابی نداد.
به ردپاها نگاه کردم و گفتم:
«ردپاها تازهان... بیاید دنبالشون کنیم. شاید چیز دیگهای هم پیدا کنیم.»
حق با من بود.
چند قدم جلوتر، دوباره ردپاها را پیدا کردیم.
اما بعد از حدود ده قدم...
ناگهان تمام شدند.
انگار صاحب ردپا همانجا ناپدید شده بود.
سم با صدایی جدی گفت:
«سریع وسایل رو از سوپرمارکت بردارید و دنبالم بیاید.»
با تعجب پرسیدم:
«سم... مطمئنی هیچ انسان دیگهای توی این دنیا نیست؟»
سم بدون اینکه به من نگاه کند، گفت:
«آره... حالا ساکت باشید.»
چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد:
«شما فقط دو روزه اینجایید... ولی من مدت خیلی بیشتریه که اینجام. این کارِ اونه.»
خواستم دوباره سؤال بپرسم...
اما سم با صدای بلندی گفت:
«دنبالم بیاید! باید هرچه زودتر برگردیم پناهگاه.»
من و لِنی دیگر چیزی نگفتیم.
تمام مسیر را در سکوت برگشتیم.
وقتی به پناهگاه رسیدیم...
سم خودش را داخل پتو پیچید.
صورتش کاملاً سفید شده بود.
تمام بدنش میلرزید.
عرق سرد از پیشانیاش میچکید.
آروم کنارش نشستم و گفتم:
«سم... حالت خوبه؟ چرا اینقدر میلرزی؟»
سم چند لحظه سکوت کرد.
بعد با صدایی لرزان گفت:
«ما باید... هرچه زودتر راه فرار رو پیدا کنیم...»
تابستانی که تمام نشد
دنیایی پشت ان در ممنوعه
#part_9
سم هنوز داشت میلرزید.
من و لِنی فقط بهش نگاه میکردیم.
هیچکدوممون نمیدونستیم چی باعث شده انقدر بترسه.
بالاخره سکوت رو شکستم.
«سم... اون کیه چرا انقدر ازش میترسی؟»
سم چند ثانیه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
«اگه جای من بودی خودت میفهمی چرا اینقدر از اون وحشت دارم.»
دیگه چیزی نپرسیدم.
در همون لحظه...
بییییپ...
صدای ضعیفی از گوشهی پناهگاه اومد.
هر سه همزمان برگشتیم.
یه مانیتور قدیمی که گوشهی اتاق زیر گرد و خاک افتاده بود...
روشن شد.
سم با وحشت زمزمه کرد:
«نه...»
تصویر نداشت.
فقط صفحهای سیاه بود.
بعد چند کلمه روی صفحه ظاهر شد.
«آزمایش شماره ۴۷»
قلبم تند تند میزد.
چند ثانیه بعد نوشته عوض شد.
«سه سوژه شناسایی شدند.»
لِنی با ترس گفت:
«داره دربارهی ما حرف میزنه؟»
قبل از اینکه کسی جواب بده...
نوشتهی بعدی ظاهر شد.
«لُری لنی سَم...»
چند ثانیه سکوت.
اسم هر سهی ما روی صفحه نوشته شده بود.
نفسم بند اومد.
سم آروم یک قدم عقب رفت.
گفت نه نه نه اون مارو پیدا کرد
یک لگد محکم به مانیتور زد و شکوندش
بعد سم از جاش بلند شد، یه چراغقوه روشن کرد و شروع کرد وسایل پناهگاه رو چک کردن.
همهچیز رو برای فرار آماده میکرد.
گفت: دنبالم بیاید باید از اینجا بریم
تابستانی که تمام نشد
دنیای پشت ان در ممنوعه
#part_10