رک بگویم . . . از همه رنجیده ام !
از غریب و آشنا ترسیده ام
با مرام و معرفت بیگانه اند
من به هر ساز ی که شد رقصیده ام
در زمستانِِ سکوتم بارها . . .
با نگاه سردتان لرزیده ام
رد پای مهربانی نیست . . .نیست
من تمام کوچه را گردیده ام
سالها از بس که خوش بین بوده ام . . .
هر کلاغی را کبوتر دیده ام
وزن احساس شما را بارها . . .
با ترازوی خودم سنجیده ام
بی خیال سردی آغوشها . . .
من به آغوش خودم چسبیده ام
من شما را بارها و بارها . . .
لا به لای هر دعا بخشیده ام
مقصد من نا کجای قصه هاست
از تمام جاده ها پرسیده ام
میروم باواژه ها سر میکنم ؛
دامن از خاک شما بر چیده ام
من تمام گریه هایم را شبی . . .
لا به لای واژه ها خندیده ام
فریدون مشیری
𝑀-