اگهباهمهحرفمیزنی،
بامنحرفنزن؛
اگهقربونصدقههمهمیری،
قربونصدقهمننرو؛
اگهبراهمهآهنگمیفرستی،
برامننفرست؛
اگهیکچیزیوبههمهمیگی،
بهمننگو؛
اگههمهرودوستداری،
منونداشتهباش.
منازشبیههمهبودنمتنفرمم
𝑀-
ای بیوفا، رسم ِوفا از غم نیاموزی چرا ؟
غم با همه بیگانگی بازهم به ما سر میزند:)
𝑀-
چارلیچاپلین:
«عادتندارمدرددلمرابههرکسیبگویم،
پسخاکشمیکنمزیرچهرهخندانمتاهمهفکرکنند،
نهدردیدارم،نهقلبی.»
𝑀-
چشمهایش آبی بودند و به حق فهمیدم؛ تنها فقط در دریا غرق نمیشوم.
𝑀-
مطمئن باش که مهرت نرود از دل من
مگر آنکه در خاک شود منزل من...)
حافظ:
𝑀-
صدای شکستن مانیتور هنوز در پناهگاه مانده بود.
سم بدون اینکه چیزی بگوید وسایلش را جمع میکرد. دستهایش میلرزید، اما سعی میکرد خودش را قوی نشان دهد.
«باید بریم. همین الان.»
من و لنی پشت سرش راه افتادیم، اما این بار سکوت بین ما سنگینتر از همیشه بود.
خیابونهای سرد و خاموش رد میشدیم.
باد بین ساختمانهای خراب میپیچید و صدای قدمهامون توی سکوت شهر گم میشد.
سم جلوتر از ما حرکت میکرد و هر چند لحظه یکبار پشت سرش را نگاه میکرد، انگار منتظر بود چیزی از تاریکی بیرون بیاید.
دیگه نمیتونستم این همه سؤال رو توی ذهنم نگه دارم.
ایستادم.
دستم را جلو بردم و مچ سم را گرفتم.
سم سریع برگشت و با تعجب نگاهم کرد.
«چی شده لری؟»
چند لحظه چیزی نگفتم، فقط به چشمهاش نگاه کردم.
«سم... تو داری یه چیزی رو از ما مخفی مگه نه؟
«آره.»
چشمهام گرد شد.
«آره؟ یعنی واقعاً داشتی بهمون دروغ میگفتی؟»
سم نگاهش را پایین انداخت.
«من نمیخواستم...»
حرفش را قطع کردم.
«تو هیچی به ما نمیگی! از اول یه چیزایی رو میدونستی، ولی فقط ما رو دنبال خودت کشیدی!»
صدایم بلندتر شده بود.
«چطور باید بهت اعتماد کنیم وقتی حتی نمیدونیم چرا اون آدم دنبال ماست؟»
لنی هم آرام گفت:
«ما حق داریم بدونیم سم.»
سم چند لحظه ساکت ماند.
برای اولین بار، ناراحتی را توی صورتش دیدم.
گفت:
«میدونم.»
بعد به ما نگاه کرد.
«حق دارین عصبانی باشین.»
چند ثانیه سکوت کرد.
«باشه... هرچی میدونم بهتون میگم.»
«گفتم:میتونی از گذشته ات شروع کنی.»
تابستانی که تمام نشد
دنیایی پشت ان در ممنوعه
#part_11
«بذارید همهچی رو براتون بگم...
از قبل از اینکه وارد این دنیا بشم، همهچی از وقتی شروع شد که با دوست صمیمیم دعوام شد.
داد زدم: "کاش فقط از این بُعد خارج شم!"
گفتم: "من همین آرزو رو کردم، داد زدم که کاش از این بُعد خارج شم."
سم گفت:
«آره... دلیلش اینه که کسی که این دنیا رو ساخته، چندین آدم از بُعدهای مختلف رو تماشا میکنه تا این آرزو رو کنن و وارد این بُعدشون کنه.»
ادامه داد:
«توی گوشیم بودم و عصبانی بودم که یهو افتادم توی یه چاه و وارد این دنیا شدم.
راستش، یه بار که مثل همیشه دنبال غذا بودم، یعنی دقیقاً روز ۳۹ ورودم، وارد یه اتاق شدم که پر از عکس آدمهای قبلی بود که وارد اینجا شده بودن.
و همینطور... عکس شما.
راستش من از اول اسمتون رو داخل اون پرونده دیده بودم.
و اینکه من صدای حرف زدن شما رو نشنیدم، یا بخاطر این بود که پلهها با روغن زیتون خیس شده بودن.
من میدونستم اون قراره شما رو وارد این دنیا کنه.»
همینطور که دهنم باز مونده بود، به حرفهای سم گوش میدادم.
ادامه داد:
«برای همین تونستم به موقع پیداتون کنم و از دست اون هیولا نجاتتون بدم.
راستش اینا رو ازتون مخفی کردم تا بهم اعتماد کنید.
و اینکه... ما اولین کسایی نبودیم که وارد این دنیا شدیم.
۴۵ آزمایش دیگه انجام شده.
آزمایشها برای این بودن که سازندهی این دنیا بفهمه واکنش آدمها نسبت به این بُعد چیه و آیا بعد از ۲۰ روز زنده میمونن یا نه.
من آزمایش شماره ۴۶ هستم...
و شما آزمایش شماره ۴۷.»
گفتم:
«اون آدما زنده موندن؟»
سم چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«متاسفانه... نه.
و ممکنه ما هم تا آخر این آزمایش زنده نمونیم.»
تابستانی که تمام نشد
دنیای پشت ان در ممنوعه
#part_12