eitaa logo
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
313 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
53 ویدیو
9 فایل
قبلی فیلتر شد بیا اینجا ممبر۴۰ تا شد فعالیت میکنیم داستانم ادامه میدیم https://eitaa.com/biuogeraporofroomanmechanel
مشاهده در ایتا
دانلود
صدای شکستن مانیتور هنوز در پناهگاه مانده بود. سم بدون اینکه چیزی بگوید وسایلش را جمع می‌کرد. دست‌هایش می‌لرزید، اما سعی می‌کرد خودش را قوی نشان دهد. «باید بریم. همین الان.» من و لنی پشت سرش راه افتادیم، اما این بار سکوت بین ما سنگین‌تر از همیشه بود. خیابون‌های سرد و خاموش رد می‌شدیم. باد بین ساختمان‌های خراب می‌پیچید و صدای قدم‌هامون توی سکوت شهر گم می‌شد. سم جلوتر از ما حرکت می‌کرد و هر چند لحظه یک‌بار پشت سرش را نگاه می‌کرد، انگار منتظر بود چیزی از تاریکی بیرون بیاید. دیگه نمی‌تونستم این همه سؤال رو توی ذهنم نگه دارم. ایستادم. دستم را جلو بردم و مچ سم را گرفتم. سم سریع برگشت و با تعجب نگاهم کرد. «چی شده لری؟» چند لحظه چیزی نگفتم، فقط به چشم‌هاش نگاه کردم. «سم... تو داری یه چیزی رو از ما مخفی مگه نه؟ «آره.» چشم‌هام گرد شد. «آره؟ یعنی واقعاً داشتی بهمون دروغ می‌گفتی؟» سم نگاهش را پایین انداخت. «من نمی‌خواستم...» حرفش را قطع کردم. «تو هیچی به ما نمیگی! از اول یه چیزایی رو می‌دونستی، ولی فقط ما رو دنبال خودت کشیدی!» صدایم بلندتر شده بود. «چطور باید بهت اعتماد کنیم وقتی حتی نمی‌دونیم چرا اون آدم دنبال ماست؟» لنی هم آرام گفت: «ما حق داریم بدونیم سم.» سم چند لحظه ساکت ماند. برای اولین بار، ناراحتی را توی صورتش دیدم. گفت: «می‌دونم.» بعد به ما نگاه کرد. «حق دارین عصبانی باشین.» چند ثانیه سکوت کرد. «باشه... هرچی می‌دونم بهتون میگم.» «گفتم:میتونی از گذشته ات شروع کنی.» تابستانی که تمام نشد دنیایی پشت ان در ممنوعه
«بذارید همه‌چی رو براتون بگم... از قبل از اینکه وارد این دنیا بشم، همه‌چی از وقتی شروع شد که با دوست صمیمیم دعوام شد. داد زدم: "کاش فقط از این بُعد خارج شم!" گفتم: "من همین آرزو رو کردم، داد زدم که کاش از این بُعد خارج شم." سم گفت: «آره... دلیلش اینه که کسی که این دنیا رو ساخته، چندین آدم از بُعدهای مختلف رو تماشا می‌کنه تا این آرزو رو کنن و وارد این بُعدشون کنه.» ادامه داد: «توی گوشیم بودم و عصبانی بودم که یهو افتادم توی یه چاه و وارد این دنیا شدم. راستش، یه بار که مثل همیشه دنبال غذا بودم، یعنی دقیقاً روز ۳۹ ورودم، وارد یه اتاق شدم که پر از عکس آدم‌های قبلی بود که وارد اینجا شده بودن. و همین‌طور... عکس شما. راستش من از اول اسمتون رو داخل اون پرونده دیده بودم. و اینکه من صدای حرف زدن شما رو نشنیدم، یا بخاطر این بود که پله‌ها با روغن زیتون خیس شده بودن. من می‌دونستم اون قراره شما رو وارد این دنیا کنه.» همین‌طور که دهنم باز مونده بود، به حرف‌های سم گوش می‌دادم. ادامه داد: «برای همین تونستم به موقع پیداتون کنم و از دست اون هیولا نجاتتون بدم. راستش اینا رو ازتون مخفی کردم تا بهم اعتماد کنید. و اینکه... ما اولین کسایی نبودیم که وارد این دنیا شدیم. ۴۵ آزمایش دیگه انجام شده. آزمایش‌ها برای این بودن که سازنده‌ی این دنیا بفهمه واکنش آدم‌ها نسبت به این بُعد چیه و آیا بعد از ۲۰ روز زنده می‌مونن یا نه. من آزمایش شماره ۴۶ هستم... و شما آزمایش شماره ۴۷.» گفتم: «اون آدما زنده موندن؟» سم چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: «متاسفانه... نه. و ممکنه ما هم تا آخر این آزمایش زنده نمونیم.» تابستانی که تمام نشد دنیای پشت ان در ممنوعه
من و لنی هنوز شوکه بودیم. پرسیدم: «چطوری اون آدم این بُعد رو ساخته؟ و اگه اینجا یه آزمایشه، راه خروجی هست؟» سم گفت: «آره... اول بیاید بریم یه جای امن، بعد هر سؤالی داشتید بپرسید.» ما رو داخل یه ساختمان داغون برد. گفت: «اینجا امنه. من همیشه اینجا میام. هیچ دوربینی نداره.» بعد ادامه داد: «آره، راه خروج وجود داره. اما برای اینکه بتونیم خارج بشیم، باید یه دروازه به بُعد خودمون بسازیم. دروازه‌ی خروج فقط با هسته‌ی اصلی این بُعد فعال میشه.» گفتم: «خب، اون هسته کجاست؟» گفت: «نمی‌دونم دقیقاً کجاست، اما می‌دونم که داخل مقر اون کسیه که این بُعد رو ساخته.» لنی پرسید: «تو هیچ ایده‌ای نداری که اونجا کجاست؟» سم گفت: «نه، اصلاً.» لنی گفت: «اونجایی که اولین بار پرونده‌ها رو دیدی کجاست؟» سم جواب داد: «توی یکی از ساختمون‌ها... اما نباید برگردیم اونجا. اونجا خطرناکه.» گفتم: «اشکالی نداره. ما از پسش برمیایم.» سم چند دقیقه مردد موند. بعد گفت: «باشه... دنبالم بیاید.» ما رو برد جلوی یه ساختمان خیلی بزرگ. هر سه بهش نگاه می‌کردیم. سم گفت: «اوجاست... جایی که همه‌چیز شروع شد.» تابستانی که تمام نشد دنیای پشت ان در ممنوعه
اینم از پرامپت کریستیانو رونالدو A realistic and natural selfie photo of a male fan standing with Manix, Vide Mohammad Afshar, and Aliztori (Iranian YouTubers). They are all smiling and looking at the camera. A close-up selfie shot, friendly and energetic atmosphere, taken in a modern YouTube studio or stylish indoor environment. Natural facial expressions, realistic skin texture, detailed hair, accurate facial features, cinematic lighting, shallow depth of field, ultra realistic, photorealistic, high detail, 8K resolution.
وارد ساختمان شدیم. همون جایی که سم گفته بود پرونده‌ها را پیدا کرده. داخل ساختمان پر از اتاق‌های خالی و راهروهای تاریک بود. گرد و خاک همه‌جا نشسته بود، اما با این حال، چیزی عجیب وجود داشت. بعضی قسمت‌های ساختمان با اینکه خراب شده بودند، هنوز مثل روز اول سالم به نظر می‌رسیدند. لنی با تعجب گفت: «این عجیبه... نصف اینجا خرابه، ولی بعضی جاها انگار تازه ساخته شده.» سم آرام جواب داد: «این دنیا همیشه همین‌طوری بوده. بعضی چیزها خراب میشن... ولی بعضی چیزها انگار زمان روشون اثر نمی‌ذاره.» ناگهان چشمم به یک نوشته روی دیوار افتاد. نوشته شده بود: «چیزی که ساختمان را نو نشان می‌دهد، زمانی روزی کار می‌کرد... اما حالا دیگر نمی‌کند.» اخم کردم. «این یعنی چی؟» هر سه شروع کردیم دنبال چیزی گشتن. دنبال وسیله‌ای که باعث می‌شد ساختمان نو به نظر برسه. اما هرچقدر گشتیم چیزی پیدا نکردیم. چند دقیقه گذشت. لنی خسته گفت: «شاید اصلاً جواب اینجا نیست.» اما من دوباره به دیوارها نگاه کردم. به سقف. به پنجره‌ها. بعد یکدفعه گفتم: «صبر کنید...» سم و لنی برگشتند سمت من. «اون چیزی که ساختمان رو نو نشون میده... ولی دیگه کار نمی‌کنه... شاید داخل ساختمان نیست.» از ساختمان بیرون رفتیم. همه ساکت به ساختمان نگاه کردیم. و همون لحظه دیدم. بالای ساختمان... یک ساعت بزرگ قدیمی قرار داشت. اما عقربه‌هاش تکان نمی‌خوردند. چشم‌هام‌ گشاد شد. «...شاید منظورش ساعت بود.» سم آروم به ساعت نگاه کرد. اما ناگهان اخم کرد. چون روی ساعت عدد ۱۲ دیده می‌شد. لنی پرسید: «یعنی چی؟» سم جواب نداد. چون تازه فهمیده بود این فقط یک ساعت نیست... این اولین بخش مسیر بود. تابستانی که تمام نشد دنیای پشت ان در ممنوعه
چند لحظه به ساعت بزرگ روی ساختمان نگاه کردیم عدد ۱۲... یهویی یک فکر به ذهنم رسید. «صبر کنید...» سم و لنی برگشتند سمت من. «شاید این ساعت‌ها زمان رو نشون نمی‌دن... شاید دارن مسیر رو بهمون می‌گن.» سم یکم فکر کرد. بعد به ساعت نگاه کرد. «۱۲ یعنی جلو...» به روبه‌رو نگاه کردیم. تنها راهی که جلوی ما بود، یک خیابون طولانی بین ساختمان‌های خراب بود. سم گفت: « تا امتحان نکنیم نمیفهمیم .» شروع به حرکت کردیم. از بین خیابون‌های سرد و خالی گذشتیم تا اینکه بعد از چند دقیقه به یک ساختمان دیگر رسیدیم. بالای ساختمان یک ساعت بزرگ بود. عقربه‌ها روی عدد ۳ ایستاده بودند. لنی گفت: «۳... یعنی چی؟» چند ثانیه فکر کردیم. بعد سم گفت: «ساعت... فقط ساعت نیست.» به صفحه‌ی ساعت نگاه کرد. «۳ یعنی شرق.» به سمت راست نگاه کرد. «پس باید به راست بپیچیم.» مسیر را ادامه دادیم. بعد از چند دقیقه به آخرین ساختمان رسیدیم. بالاش ساعت دیگری بود. عدد ۹. سم آرام گفت: «۹ یعنی جنوب.» به سمت پایین مسیر نگاه کردیم. یک راه باریک بین ساختمان‌های خراب باز شده بود. ازش رد شدیم. هرچقدر جلوتر می‌رفتیم، محیط تغییر می‌کرد. دیگر خبری از خرابه‌ها نبود. تا اینکه بالاخره آن را دیدیم. ساختمانی بزرگ و تاریک که وسط این دنیای خراب ایستاده بود. مقری که دنبالش بودیم. چند لحظه هیچ‌کس حرف نزد. ما واقعاً پیداش کرده بودیم. لنی آرام گفت: «یعنی... اینجا همونجاست؟» سم فقط نگاه می‌کرد. من به ساختمان خیره شدم. «شاید مقر رو پیدا کرده باشیم...» چند ثانیه سکوت کردم. «اما ما هنوز آماده نیستیم.» نگاهم را از ساختمان گرفتم. «حداقل... فعلاً نه.» تابستانی که تمام نشد دنیای پشت ان در ممنوعه