اینم از پرامپت کریستیانو رونالدو
A realistic and natural selfie photo of a male fan standing with Manix, Vide Mohammad Afshar, and Aliztori (Iranian YouTubers). They are all smiling and looking at the camera. A close-up selfie shot, friendly and energetic atmosphere, taken in a modern YouTube studio or stylish indoor environment. Natural facial expressions, realistic skin texture, detailed hair, accurate facial features, cinematic lighting, shallow depth of field, ultra realistic, photorealistic, high detail, 8K resolution.
وارد ساختمان شدیم.
همون جایی که سم گفته بود پروندهها را پیدا کرده.
داخل ساختمان پر از اتاقهای خالی و راهروهای تاریک بود. گرد و خاک همهجا نشسته بود، اما با این حال، چیزی عجیب وجود داشت.
بعضی قسمتهای ساختمان با اینکه خراب شده بودند، هنوز مثل روز اول سالم به نظر میرسیدند.
لنی با تعجب گفت:
«این عجیبه... نصف اینجا خرابه، ولی بعضی جاها انگار تازه ساخته شده.»
سم آرام جواب داد:
«این دنیا همیشه همینطوری بوده. بعضی چیزها خراب میشن... ولی بعضی چیزها انگار زمان روشون اثر نمیذاره.»
ناگهان چشمم به یک نوشته روی دیوار افتاد.
نوشته شده بود:
«چیزی که ساختمان را نو نشان میدهد، زمانی روزی کار میکرد... اما حالا دیگر نمیکند.»
اخم کردم.
«این یعنی چی؟»
هر سه شروع کردیم دنبال چیزی گشتن.
دنبال وسیلهای که باعث میشد ساختمان نو به نظر برسه.
اما هرچقدر گشتیم چیزی پیدا نکردیم.
چند دقیقه گذشت.
لنی خسته گفت:
«شاید اصلاً جواب اینجا نیست.»
اما من دوباره به دیوارها نگاه کردم.
به سقف.
به پنجرهها.
بعد یکدفعه گفتم:
«صبر کنید...»
سم و لنی برگشتند سمت من.
«اون چیزی که ساختمان رو نو نشون میده... ولی دیگه کار نمیکنه... شاید داخل ساختمان نیست.»
از ساختمان بیرون رفتیم.
همه ساکت به ساختمان نگاه کردیم.
و همون لحظه دیدم.
بالای ساختمان...
یک ساعت بزرگ قدیمی قرار داشت.
اما عقربههاش تکان نمیخوردند.
چشمهام گشاد شد.
«...شاید منظورش ساعت بود.»
سم آروم به ساعت نگاه کرد.
اما ناگهان اخم کرد.
چون روی ساعت عدد ۱۲ دیده میشد.
لنی پرسید:
«یعنی چی؟»
سم جواب نداد.
چون تازه فهمیده بود این فقط یک ساعت نیست...
این اولین بخش مسیر بود.
تابستانی که تمام نشد
دنیای پشت ان در ممنوعه
#part_14
چند لحظه به ساعت بزرگ روی ساختمان نگاه کردیم
عدد ۱۲...
یهویی یک فکر به ذهنم رسید.
«صبر کنید...»
سم و لنی برگشتند سمت من.
«شاید این ساعتها زمان رو نشون نمیدن... شاید دارن مسیر رو بهمون میگن.»
سم یکم فکر کرد.
بعد به ساعت نگاه کرد.
«۱۲ یعنی جلو...»
به روبهرو نگاه کردیم.
تنها راهی که جلوی ما بود، یک خیابون طولانی بین ساختمانهای خراب بود.
سم گفت:
« تا امتحان نکنیم نمیفهمیم .»
شروع به حرکت کردیم.
از بین خیابونهای سرد و خالی گذشتیم تا اینکه بعد از چند دقیقه به یک ساختمان دیگر رسیدیم.
بالای ساختمان یک ساعت بزرگ بود.
عقربهها روی عدد ۳ ایستاده بودند.
لنی گفت:
«۳... یعنی چی؟»
چند ثانیه فکر کردیم.
بعد سم گفت:
«ساعت... فقط ساعت نیست.»
به صفحهی ساعت نگاه کرد.
«۳ یعنی شرق.»
به سمت راست نگاه کرد.
«پس باید به راست بپیچیم.»
مسیر را ادامه دادیم.
بعد از چند دقیقه به آخرین ساختمان رسیدیم.
بالاش ساعت دیگری بود.
عدد ۹.
سم آرام گفت:
«۹ یعنی جنوب.»
به سمت پایین مسیر نگاه کردیم.
یک راه باریک بین ساختمانهای خراب باز شده بود.
ازش رد شدیم.
هرچقدر جلوتر میرفتیم، محیط تغییر میکرد.
دیگر خبری از خرابهها نبود.
تا اینکه بالاخره آن را دیدیم.
ساختمانی بزرگ و تاریک که وسط این دنیای خراب ایستاده بود.
مقری که دنبالش بودیم.
چند لحظه هیچکس حرف نزد.
ما واقعاً پیداش کرده بودیم.
لنی آرام گفت:
«یعنی... اینجا همونجاست؟»
سم فقط نگاه میکرد.
من به ساختمان خیره شدم.
«شاید مقر رو پیدا کرده باشیم...»
چند ثانیه سکوت کردم.
«اما ما هنوز آماده نیستیم.»
نگاهم را از ساختمان گرفتم.
«حداقل... فعلاً نه.»
تابستانی که تمام نشد
دنیای پشت ان در ممنوعه
#part_15