eitaa logo
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
313 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
53 ویدیو
9 فایل
قبلی فیلتر شد بیا اینجا ممبر۴۰ تا شد فعالیت میکنیم داستانم ادامه میدیم https://eitaa.com/biuogeraporofroomanmechanel
مشاهده در ایتا
دانلود
گفتم: «باید برگردیم پناهگاه.» سم سریع برگشت طرفم. «دیوونه شدی؟! این کار مثل رفتن تو دهن شیرِ!» بدون اینکه نگاش کنم، گفتم: «می‌دونم... ولی ما به تفنگ، مهمات و لباس‌های محکم‌تر نیاز داریم. با این وضعیت نمی‌تونیم بریم سراغش.» لنی هم آروم گفت: «حق با لریه... باید برگردیم.» سم چند لحظه سکوت کرد. انگار داشت بین فرار کردن یا ریسک کردن تصمیم می‌گرفت. آخر سر یه نفس عمیق کشید. «باشه... ولی باید خیلی سریع عمل کنیم.» بعد از چند دقیقه دوباره جلوی پناهگاه ایستاده بودیم. همون جایی که چند ساعت پیش با عجله ازش فرار کرده بودیم. سم تفنگش رو آماده کرد. لنی هم دستش روی ماشه بود. آروم دستگیره‌ی در رو گرفتم... و در رو باز کردم. ... از تعجب خشکمون زد. هیچ‌کس اونجا نبود. نه صدایی... نه هیولایی... نه حتی نشونه‌ای از درگیری. انگار پناهگاه از همون اول خالی بوده. همین سکوت، از هر هیولایی ترسناک‌تر بود. بدون اینکه وقتمون رو تلف کنیم، وسایلی که لازم داشتیم رو برداشتیم. تفنگ‌هامون رو پر از گلوله کردیم. چند خشاب اضافه داخل کوله‌هامون گذاشتیم. لباس‌های ضخیم‌تر و مقاوم‌تر پوشیدیم. همه‌چیز آماده بود... جز خودمون. نگاهم به سم افتاد. ساکت بود. خیلی ساکت. صورتش اصلاً شبیه کسی نبود که آماده‌ی جنگ باشه. انگار ته دلش می‌دونست قراره چه اتفاقی بیفته. لنی آروم سکوت رو شکست. «اگه... شکست بخوریم چی؟» سم چند ثانیه چیزی نگفت. بعد با صدایی آروم جواب داد: «اون وقت... یا هیچ‌وقت از این بُعد خارج نمی‌شیم... یا همین‌جا می‌میریم.» ترس توی چشم‌های لنی موج می‌زد. نفسم رو آروم بیرون دادم و گفتم: «فردا... یا از این دنیا خارج می‌شیم... یا برای همیشه فقط یه اسم باقی می‌مونیم...» چند ثانیه سکوت کردم. «نه... حتی اسم هم نه... فقط "آزمایش شماره‌ی ۴۶ و ۴۷".» سکوت تلخی بین هر سه‌مون حاکم شد. فردا... سرنوشت زندگی ما مشخص می‌شد. تابستانی که تمام نشد دنیایی پشت آن درِ ممنوعه
صبح زود شده بود. حتی یک دقیقه هم نتونسته بودیم بخوابیم. دیگه نمی‌تونستیم صبر کنیم. فقط یه چیز توی ذهنمون بود... برگشتن به دنیای خودمون. کوله‌هامون رو برداشتیم و بی‌حرف راه افتادیم. هر سه‌مون تفنگ به دست بودیم. دست‌های لنی از استرس می‌لرزید، اما سعی می‌کرد چیزی نشون نده. هر قدمی که برمی‌داشتیم، دلهره‌م بیشتر می‌شد. به اطراف نگاه کردم و گفتم: «یه چیزی درست نیست...» سم برگشت سمتم. ادامه دادم: «خیابون‌ها زیادی ساکتن... نه صدای هیولاها میاد، نه حتی باد... انگار خودش می‌خواد هرچه زودتر به اونجا برسیم.» سم فقط گفت: «حواستون باشه.» بالاخره به مقر رسیدیم. با اینکه ساختمون از بیرون خیلی بزرگ بود... داخلش فقط یه اتاق وجود داشت. سم آروم دستگیره‌ی در رو گرفت. یه نفس عمیق کشید... و در رو باز کرد. تق... صدای باز شدن در توی اتاق پیچید. یه صندلی به‌آرومی چرخید. مردی که روش نشسته بود، با خونسردی پاش رو انداخته بود روی پاش. لبخند کوچیکی زد و گفت: «خب... خب... خب... بالاخره رسیدین. خیلی منتظرتون بودم.» سم بدون یه لحظه مکث، تفنگش رو روی پیشونی مرد گذاشت. «تو کی هستی؟! تو این دنیا رو ساختی؟!» مرد حتی ذره‌ای نترسید. آروم لبخند زد. «آروم باش...» چند ثانیه سکوت کرد. «من جاناتانم... دانشمندی که این بُعد رو ساخت... و شما سه نفر رو انتخاب کرد.» نفسم بند اومد. جاناتان به چشم‌هامون نگاه کرد و گفت: «حالا... اگه آماده‌این... بذارید قصه رو از اول براتون تعریف کنم...» تابستانی که تمام نشد دنیایی پشت آن درِ ممنوعه