سه پارت اخر تابستانی که تمام نشد دنیایی پشت ان در ممنوعه رو امروز میزارم
سم انگشتش را روی ماشه گذاشت.
جاناتان حتی پلک هم نزد.
فقط لبخند میزد.
گفت:
«ببینم... واقعاً فکر میکنی میتونی منو بکشی؟»
سم بدون اینکه جواب بده، شلیک کرد.
صدای گلوله تمام اتاق را لرزاند.
اما...
گلوله چند سانتیمتر مانده به جاناتان، وسط هوا ایستاد.
انگار زمان متوقف شده بود.
چشمهام از تعجب گرد شد.
جاناتان دستش را بالا آورد و گلوله آرام روی کف دستش افتاد.
بعد همان گلوله را روی زمین انداخت.
«همین بود؟»
سم ناباورانه عقب رفت.
جاناتان گفت:
«تا وقتی داخل این بُعد هستید، قوانینش رو من تعیین میکنم.»
ناگهان تمام چراغهای اتاق خاموش شدند.
چند ثانیه بعد، نور قرمز اضطراری روشن شد.
صدای آژیری بلند در تمام ساختمان پیچید.
جاناتان به ساعتش نگاه کرد.
«تبریک میگم... وارد مرحلهی آخر شدید.»
همان لحظه، زمین زیر پایمان لرزید.
صدای شکستن دیوارها از طبقههای پایین میآمد.
گفتم:
«این صدا چیه؟»
جاناتان آرام گفت:
«تا حالا فقط با هیولاهای معمولی روبهرو شدید...»
لبخندش عمیقتر شد.
«اما حالا... اولین نمونهای که خودم ساختم، از خواب بیدار شده.»
درِ بزرگ انتهای اتاق با صدای مهیبی باز شد.
هوای سردی داخل اتاق پیچید.
بعد...
صدای قدمهایی سنگین، آرامآرام نزدیکتر شد.
هر قدم، ساختمان را میلرزاند.
سم اسلحهاش را دوباره بالا آورد.
من نفس عمیقی کشیدم.
و ناگهان از دل تاریکی...
دو چشم سرخ باز شد.
تابستانی که تمام نشد
دنیایی پشت آن درِ ممنوعه
#part_19
هیولای غولپیکری از دل تاریکی بیرون اومد؛ قدش بیشتر از سه متر بود، بدنش پر از زخمهای عمیق و چشمهاش سرخِ سرخ.
جاناتان گفت:
«آخرین آزمایش... موفق باشید.»
هیولا با غرش وحشتناکی به سم حمله کرد.
سم خودش رو کنار کشید، اما پنجهی هیولا بازوش رو شکافت.
«آخ!»
لنی با تبر به پای هیولا ضربه زد، ولی انگار هیچ اثری نداشت.
داد زدم:
«سرش! به سرش حمله کنید!»
هر سه از سه طرف بهش حمله کردیم.
هیولا دیوانهوار دستهاش رو تکون میداد.
یکی از پنجههاش به شونهی لنی خورد و اون رو چند متر پرت کرد.
خون از شونهش سرازیر شد.
سم دوباره شلیک کرد.
این بار گلوله مستقیم وارد چشم هیولا شد.
هیولا با درد غرش کرد.
همون لحظه لنی با آخرین توانش تبر رو وسط گردن هیولا فرو کرد.
هیولا چند قدم عقب رفت...
و با صدای مهیبی روی زمین افتاد.
نفسنفس میزدیم.
فکر کردیم تموم شده...
اما جاناتان شروع به دست زدن کرد.
«عالی بود.»
قبل از اینکه کسی واکنشی نشون بده، جاناتان با سرعتی غیرقابلباور جلوی سم ظاهر شد و مشت محکمی به صورتش زد.
سم روی زمین افتاد.
خشم تمام وجودم رو گرفت.
بدون فکر کردن خودم رو به سمت جاناتان پرت کردم.
درگیر شدیم.
همون موقع لنی از پشت، جاناتان رو گرفت.
سم با آخرین گلولهای که داشت، دستگاه کوچکی رو که روی مچ دست جاناتان بود هدف گرفت.
گلوله به دستگاه خورد.
جرقهی بزرگی زد.
تمام اتاق شروع به لرزیدن کرد.
جاناتان برای اولین بار ترسید.
«نه... نه!»
دو هسته از داخل دستگاه روی زمین افتاد.
سم خودش رو به هستهها رسوند و اونا رو برداشت.
جاناتان با عصبانیت به سم حمله کرد، اما لنی جلوش رو گرفت.
توی درگیری، تیغهی چاقوی جاناتان روی دستم کشیده شد و زخم عمیقی ایجاد کرد.
همون لحظه سم با قنداق اسلحه محکم به سر جاناتان کوبید.
جاناتان روی زمین افتاد و بیحرکت موند.
صدای فرو ریختن ساختمان از همه طرف میاومد.
داد زدم:
«باید از اینجا بریم!»
تابستانی که تمام نشد
دنیایی پشت آن درِ ممنوعه
#part_20
در حالی که جاناتان بیهوش بود، هستهها را برداشتیم و با تمام توان دویدیم.
وقتی به اتاقی رسیدیم که اولین بار هستهها را پیدا کرده بودیم، یک درِ فلزی بزرگ مقابلمان قرار داشت.
روی آن نوشته شده بود:
خروج اضطراری
سم دو هسته را داخل دو محفظهی کنار در قرار داد.
چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد.
بعد...
صدای بلندی پیچید.
قفلهای در یکییکی باز شدند.
نور سفیدی از پشت در بیرون زد؛ آنقدر شدید که چشمهایمان را بستیم.
سم لبخند زد.
«تموم شد...»
گریهام گرفته بود.
گفتم: «سم... هیچوقت فراموشت نمیکنم.»
لنی، در حالی که اشک میریخت، گفت: «اگه تو نبودی، هیچوقت موفق نمیشدیم.»
سم با اینکه اشک از روی گونههاش سرازیر بود، لبخند تلخی زد و گفت: «بابت همهچیز ازتون ممنونم.»
...
دیوارها با صدای وحشتناکی فرو میریختند.
سم فریاد زد: «زود باشید... باید بریم!»
برای آخرین بار به هم نگاه کردیم...
و همزمان وارد پرتالها شدیم.
...
چشم که باز کردم، درست جلوی درِ اتاق فرار بودیم.
باورم نمیشد.
بالاخره به دنیای خودمان برگشته بودیم.
موبایلم را چک کردم تا ببینم چقدر زمان گذشته...
خشکم زد.
من و لنی فقط به هم نگاه کردیم.
لنی آرام گفت: «...یک ساعت؟»
باورمان نمیشد.
اما دیگر وقتش رسیده بود که هرکدام به خانهی خودمان برگردیم.
از آن روز مدت زیادی گذشته.
گاهی با خودم فکر میکنم شاید همهی آن اتفاقها فقط یک خواب بوده باشد...
شاید سم وجود نداشته...
شاید آن بُعد دیگر اصلاً واقعی نبوده...
اما زخم روی دست من، شانهی لنی و جای زخم سم ثابت میکند که...
همهچیز واقعی بود.
پایان
تابستانی که تمام نشد
دنیایی پشت آن درِ ممنوعه
#part_21