.
تا چه خواهد کرد با من دور گیتی زین دو کار
دستِ او در گردنم یا خونِ من در گردنش
- سعدی
.
حالا خودمانیم، عشقی که با بدبختی مراقبش باشی، به چه درد میخورد؟ عشقی که با حصار و بند و غل و زنجير محافظت بشود، چه ارزشی دارد؟
.
نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را
تا خون بدل به باده شود در رگان من
- حسین منزوی
گاه، غم با وجود انسان چنان اخت میشود که گویی نه انسان، تماما غم دیده میشود:
چه رودی از میانِ چشم من افتاده راه اینجا
نفس در سینهام گم گشته از انبوه آه اینجا
- ایمان زمانی
.
پناهِ غربتِ غمناکِ دستهایی باش
که دردناکترین ساقههای تنهایی است
- حسین منزوی
به نبودنت نیز وفادارم:
ترک ما کردی و مهر و لطف بیعت با تو کرد
ناز و استغنا ولی هم عهد و هم پیمان ماست
- وحشی بافقی
هم دیوی و هم دلبری، گیسو پریشان:
در زلفِ چون کمندش ایدل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بیجرم و بیجنایت
- حافظ
آدم به ذرهای دیوانگی نیاز دارد وگرنه نمیتواند طناب را بریده و آزاد باشد:
با هر کمال اندکی آشفتگی خوش است
گیرم که عقل کل شدهای، بیجنون مباش
- بیدل دهلوی