هنوز به نوشته خیره شده بودم: اگر من برنگشتم کسی که این دفتر را پیدا میکند باید کاری را که من شروع کردم تمام کند.
از ترس موهای بدنم سیخ شده بود تو حال خودم بودم که یه صدایی شنیدم.
صدای خواهرم بود میگفت سلین بیا واییییی این خونه چه حیاط بزرگی چه حیاط بزرگی داره.
تمرکزم بهم خورد دفترچه رو زیر بالشم قایم کردم آخرین نگاهها رو بهش کردم و رفتم توی حیاط.
خواهرم حرفهایی راجب حیاط زد اما چرا دروغ بگم حتی یه کلمه حرفهاش رو نشنیدم که یهویی پدرم گفت اون درخت بزرگ رو ببینید خیلی قدیمیه.
با ترس سرم رو آوردم بالا و باید بگم اولین فکری کردم این بود که این درخت همون درختیه که Elin کنارش مینشست.
ناهار رو بخاطر ایده ی احمقانه خواهرم کنار اون درخت قدیمی توی حیاط خوردیم و من تمام مدت با ترس به درخت نگاه میکردم تا وقتی که ناهار تموم شد.
خواهرم گفت بیا اِسممون رو روی درخت حک کنیم شروع کرد به حک کردن نوشتAmanda Waller16ساله
منم شروع کردم به نوشتن اما من فقط نوشتم Selin زمان با سرعت گذشت و بالاخره وقت خواب شد قرص خوابم رو خوردم و خوابیدم.
«سلین... من هنوز اینجام... لطفاً سلین، نذار دوباره ببرنم...»
با صدای جیغ و عرق سرد از خواب پریدم دختری از درخت آویزون بود و دور گردنش طناب دار بود ناخودآگاه جیغ زدم Elin الین
دویدم سمت حیاط اما وقتی رسیدم اون از دار آویزون بود جیغ زدم و درست بعد اینکه پلک زدماون جسد اویزون از درخت محو شد.
اعضای خانواده ام اومدن توی حیاط مادرم یه چیزی گفت مثل بیا بخواب من هم فقط سر تکون دادم اما ناگهان فقط برای یک لحظه چشمم افتاد به اسمم روی درخت که حرف S اون خط خورده بود و نوشته شده بود Elin.
اگر من برنگشتم
#part_3
★Luna☆