هنوز به نوشته خیره شده بودم: اگر من برنگشتم کسی که این دفتر را پیدا میکند باید کاری را که من شروع کردم تمام کند.
از ترس موهای بدنم سیخ شده بود تو حال خودم بودم که یه صدایی شنیدم.
صدای خواهرم بود میگفت سلین بیا واییییی این خونه چه حیاط بزرگی چه حیاط بزرگی داره.
تمرکزم بهم خورد دفترچه رو زیر بالشم قایم کردم آخرین نگاهها رو بهش کردم و رفتم توی حیاط.
خواهرم حرفهایی راجب حیاط زد اما چرا دروغ بگم حتی یه کلمه حرفهاش رو نشنیدم که یهویی پدرم گفت اون درخت بزرگ رو ببینید خیلی قدیمیه.
با ترس سرم رو آوردم بالا و باید بگم اولین فکری کردم این بود که این درخت همون درختیه که Elin کنارش مینشست.
ناهار رو بخاطر ایده ی احمقانه خواهرم کنار اون درخت قدیمی توی حیاط خوردیم و من تمام مدت با ترس به درخت نگاه میکردم تا وقتی که ناهار تموم شد.
خواهرم گفت بیا اِسممون رو روی درخت حک کنیم شروع کرد به حک کردن نوشتAmanda Waller16ساله
منم شروع کردم به نوشتن اما من فقط نوشتم Selin زمان با سرعت گذشت و بالاخره وقت خواب شد قرص خوابم رو خوردم و خوابیدم.
«سلین... من هنوز اینجام... لطفاً سلین، نذار دوباره ببرنم...»
با صدای جیغ و عرق سرد از خواب پریدم دختری از درخت آویزون بود و دور گردنش طناب دار بود ناخودآگاه جیغ زدم Elin الین
دویدم سمت حیاط اما وقتی رسیدم اون از دار آویزون بود جیغ زدم و درست بعد اینکه پلک زدماون جسد اویزون از درخت محو شد.
اعضای خانواده ام اومدن توی حیاط مادرم یه چیزی گفت مثل بیا بخواب من هم فقط سر تکون دادم اما ناگهان فقط برای یک لحظه چشمم افتاد به اسمم روی درخت که حرف S اون خط خورده بود و نوشته شده بود Elin.
اگر من برنگشتم
#part_3
★Luna☆
صبح روز بعد خواهرم اماندا اومد توی اتاقم. اولش محلش ندادم.
گفت: — سلین...
جوابش رو ندادم.
گفت: — درکت میکنم. میدونم تو دیوونه نیستی.
آروم گفتم: — واقعاً؟
گفت: — آره. میتونی همه چیز رو بهم بگی. قول میدم به کسی نگم.
گفتم: — قول؟
گفت: — قول.
گفتم: — من یه چیزی پیدا کردم راجب یه دختره...
ادامه دادم: اون دختر یه روز به طور اتفاقی..
صدایی از پشت در شنیدم و ناگهان فهمیدم مامانم پشت اون در قایم شده بود و حرفهای من رو میشنید.
گفتم:اماندا تو ..تو میدونستی مامان اینجاست؟
اماندا گفت :من نمیدونستم
چطور بهت بگم.
گفتم: — تو یه عوضیای!
گفت: — سلین تو عجیب شدی. اگه مامان بهم نمیگفت بیام شاید کار به جاهای بدتری میکشید.
در حالی که بغض کرده بودم گفتم: — میدونستم نمیشه به تو اعتماد کرد.
خواستم برم اما برگشتم و گفتم: — میدونی چیه؟ من مثل یه شاه احمقم که وزیرش تو غذاش سم میریزه. حداقل باید خدا رو شکر کنم که فعلاً که تو غذام سم نریختی.
دیگه به پشت سرم نگاه نکردم و رفتم توی حیاط.
با خودم گفتم باید عکس اون مادر و دختر رو دفن کنم تا حداقل یه یادگاری ازشون باقی بمونه.
عکس رو از جیبم در آوردم و شروع کردم به کندن چال.
حواسم نبود تا احساس کردم به یه چیز سفت خوردم.
حواسم رو جمع کردم و شروع کردم به کندن و در کمال ناباوری یه صندوق دیگه اونجا بود.
اما اینبار صندوق فرق داشت.
داخلش یه نامه بود.
بازش کردم و شروع کردم به خوندن اما چیزی که خوندم رو باورم نمیشه!
اگر من برنگشتم
#part_4
★Luna☆
نامه اینطور شروع شد:
دارم دیوانه میشوم.
باید این را بنویسم، چون اگر فردا دیگر اینجا نبودم، حداقل یک نفر بداند چه اتفاقی افتاد.
چند شب پیش، کنار همان درخت صدایی شنیدم.
اول فکر کردم کسی دارد با من شوخی میکند.
اما آن صدا چیزی به من پیشنهاد داد.
گفت میتواند چیزی را که همیشه میخواستم به من بدهد.
من قبول کردم.
گفت برای به دست آوردنش باید با او شرط ببندم.
فکر کردم برنده میشوم.
باختم
از همان شب دیگر همهچیز عوض شد
صدایش را بیشتر میشنوم
قدمهایش را شبها پشت پنجره میشنوم
گاهی فکر میکنم وقتی کسی حواسش به من نیست او کنارم ایستاده.
امروز فهمیدم چیزی که سر آن شرط گذاشته بودم چیزی نبود که فکر میکردم.
اما هنوز یک راه برای نجاتم وجود دارد.
حداقل امیدوارم وجود داشته باشد.
قبل از اینکه شرط را قبول کنم سه چیز روی درخت دیدم
یک اسم
یک تاریخ
و یک علامت که نمیدانم چه معنایی دارد
فکر میکنم همینها راه باطل کردن شرط هستند.
اگر کسی این نامه را پیدا کرد، باید به درخت برود و آن چیز را پیدا کند.
اسم را پیدا کردم.
رامپل استیلتسکین
تاریخ را هم فهمیدم.
۱۹۰۰/۳/۲۹
اما علامت...
علامت را پشت تنهی درخت دیدم، جایی که هیچکس نمیتواند بدون اینکه—
نه.
نه...
اون برگشت.
باید مقاومت کنم.
نمیتونم...
دیگه نمیتونم.
تقصیر خودمه.
نباید میگفتم بله.
اگر من برنگشتم
#part_5
★Luna☆
بچه ها ویو این داستان هم مثل تابستانی کت تمام نشد و چالش نویسندگیمون ببرید بالا بهتون قول میدم این داستان قراره خیلی خوب بشه😀📖👌🏻