صبح روز بعد خواهرم اماندا اومد توی اتاقم. اولش محلش ندادم.
گفت: — سلین...
جوابش رو ندادم.
گفت: — درکت میکنم. میدونم تو دیوونه نیستی.
آروم گفتم: — واقعاً؟
گفت: — آره. میتونی همه چیز رو بهم بگی. قول میدم به کسی نگم.
گفتم: — قول؟
گفت: — قول.
گفتم: — من یه چیزی پیدا کردم راجب یه دختره...
ادامه دادم: اون دختر یه روز به طور اتفاقی..
صدایی از پشت در شنیدم و ناگهان فهمیدم مامانم پشت اون در قایم شده بود و حرفهای من رو میشنید.
گفتم:اماندا تو ..تو میدونستی مامان اینجاست؟
اماندا گفت :من نمیدونستم
چطور بهت بگم.
گفتم: — تو یه عوضیای!
گفت: — سلین تو عجیب شدی. اگه مامان بهم نمیگفت بیام شاید کار به جاهای بدتری میکشید.
در حالی که بغض کرده بودم گفتم: — میدونستم نمیشه به تو اعتماد کرد.
خواستم برم اما برگشتم و گفتم: — میدونی چیه؟ من مثل یه شاه احمقم که وزیرش تو غذاش سم میریزه. حداقل باید خدا رو شکر کنم که فعلاً که تو غذام سم نریختی.
دیگه به پشت سرم نگاه نکردم و رفتم توی حیاط.
با خودم گفتم باید عکس اون مادر و دختر رو دفن کنم تا حداقل یه یادگاری ازشون باقی بمونه.
عکس رو از جیبم در آوردم و شروع کردم به کندن چال.
حواسم نبود تا احساس کردم به یه چیز سفت خوردم.
حواسم رو جمع کردم و شروع کردم به کندن و در کمال ناباوری یه صندوق دیگه اونجا بود.
اما اینبار صندوق فرق داشت.
داخلش یه نامه بود.
بازش کردم و شروع کردم به خوندن اما چیزی که خوندم رو باورم نمیشه!
اگر من برنگشتم
#part_4
★Luna☆
نامه اینطور شروع شد:
دارم دیوانه میشوم.
باید این را بنویسم، چون اگر فردا دیگر اینجا نبودم، حداقل یک نفر بداند چه اتفاقی افتاد.
چند شب پیش، کنار همان درخت صدایی شنیدم.
اول فکر کردم کسی دارد با من شوخی میکند.
اما آن صدا چیزی به من پیشنهاد داد.
گفت میتواند چیزی را که همیشه میخواستم به من بدهد.
من قبول کردم.
گفت برای به دست آوردنش باید با او شرط ببندم.
فکر کردم برنده میشوم.
باختم
از همان شب دیگر همهچیز عوض شد
صدایش را بیشتر میشنوم
قدمهایش را شبها پشت پنجره میشنوم
گاهی فکر میکنم وقتی کسی حواسش به من نیست او کنارم ایستاده.
امروز فهمیدم چیزی که سر آن شرط گذاشته بودم چیزی نبود که فکر میکردم.
اما هنوز یک راه برای نجاتم وجود دارد.
حداقل امیدوارم وجود داشته باشد.
قبل از اینکه شرط را قبول کنم سه چیز روی درخت دیدم
یک اسم
یک تاریخ
و یک علامت که نمیدانم چه معنایی دارد
فکر میکنم همینها راه باطل کردن شرط هستند.
اگر کسی این نامه را پیدا کرد، باید به درخت برود و آن چیز را پیدا کند.
اسم را پیدا کردم.
رامپل استیلتسکین
تاریخ را هم فهمیدم.
۱۹۰۰/۳/۲۹
اما علامت...
علامت را پشت تنهی درخت دیدم، جایی که هیچکس نمیتواند بدون اینکه—
نه.
نه...
اون برگشت.
باید مقاومت کنم.
نمیتونم...
دیگه نمیتونم.
تقصیر خودمه.
نباید میگفتم بله.
اگر من برنگشتم
#part_5
★Luna☆
بچه ها ویو این داستان هم مثل تابستانی کت تمام نشد و چالش نویسندگیمون ببرید بالا بهتون قول میدم این داستان قراره خیلی خوب بشه😀📖👌🏻