نامه هنوز توی دستم بود که قطرهای روی دستم چکید.
سرم رو بالا گرفتم.
بارون شروع شده بود.
چند ثانیه بعد بارون شدیدتر شد. سریع نامه رو توی جیبم کردم و خاکهایی که کنار صندوق ریخته بودم دوباره سر جاشون ریختم و دویدم سمت خونه.
وقتی رسیدم، لباسهام از بارون خیس شده بود.
اما اصلاً برام مهم نبود.
نامه رو از جیبم درآوردم و برای چندمین بار شروع کردم به خوندنش.
هر بار که به اون اسم میرسیدم، حس بدتری پیدا میکردم.
رامپل استیلتسکین.
اسم عجیبی بود.
خیلی عجیب.
اما چیزی که بیشتر از خود اسم منو میترسوند این بود که...
این اسم برام آشنا بود.
نمیدونستم کجا شنیدمش.
هرچی فکر کردم چیزی یادم نیومد.
دوباره نامه رو خوندم.
«یک اسم... یک تاریخ... و یک علامت.»
منظورش از علامت چی بود؟
صبح روز بعد مستقیم رفتم سمت درخت.
پشت تنهاش رو گشتم.
زیر شاخهها رو نگاه کردم.
حتی خاک اطرافش رو هم کنار زدم.
اما هیچ چیز نبود.
هیچ علامتی.
هیچ نوشتهای.
هیچ چیزی.
با خودم گفتم شاید اون علامت از بین رفته.
ولی چیزی که بیشتر از علامت ذهنم رو مشغول کرده بود، همون اسم و تاریخ بود.
رامپل استیلتسکین.
۱۹۰۰/۳/۲۹
عصبانی شدم و به درخت لگد زدم.
— چی میشد اگه اِلین یه سرنخ بیشتر میداد؟!
شروع کردم به حدس زدن.
شاید رامپل استیلتسکین همون کسی بود که با اِلین حرف میزد.
شاید اون تاریخ، تاریخی بود که اِلین فکر میکرد قراره توش از اینجا برده بشه.
اما...
اگه اِلین میدونست قراره اون روز اتفاقی براش بیفته، چرا فرار نکرد؟
مگه میشه کسی بدونه قراره دنبالش بیان و هیچ کاری نکنه؟
حتی خود خدا هم نمیتونه هر جایی که بری دنبالت کنه...
ذهنم از فکر کردن داغ شده بود.
رفتم کنار درخت نشستم.
دیگه واقعاً نمیدونستم باید دنبال چی بگردم.
سرم رو بین دستهام گرفتم و شروع کردم به گریه کردن.
تابستون بهزودی تموم میشد.
و من...
من حتی یک قدم هم به حل این پرونده نزدیک نشده بودم.
با صدای آرومی گفتم:
— من هیچوقت نمیتونم این معما رو حل کنم...
چند ثانیه همهجا ساکت بود.
بعد صدایی شنیدم.
— مطمئنی؟
اگر من برنگشتم
#part_6
★Luna☆
خشکم زد.
پرسیدم:
— تو کی هستی؟
— کسی که میتونه جواب تمام سؤالهایی که توی ذهنت داری رو بده.
دور و برم رو نگاه کردم. هیچکس نبود.
— تو کجایی؟
— بستگی داره خودت بخوای کجا باشم.
چند لحظه بعد گفت:
— دنبال جواب میگردی؟
— از کجا میدونی ؟
— چون اِلین هم دنبال جواب سؤالهای زیادی بود و تو هم درست مثل اونی.
— اِلین رو میشناسی؟
— بهتر از چیزی که فکرشو میکنی.
اِلین گفته بود اگر صدایی شنیدم جواب اونو ندم، اما نمیتونستم خودمو کنترل کنم.
— تو اونو بردی؟ اگه آره، پس بگو چه بلایی سرش اومد.
— میتونم همهچیز رو بهت بگم.
— پس بگو.
خندهای کرد و گفت:
— یه شرطی داره.
اگر من برنگشتم
#part_7
★Luna☆
اینم از پارت ۶ و ۷ اگر من برنگشتم از دستش ندید و بچه ها بهتون قول میدم این داستان بهترین داستانیه که تا الان نوشتم پارت اخر میفهمید
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
اینم از پارت ۶ و ۷ اگر من برنگشتم از دستش ندید و بچه ها بهتون قول میدم این داستان بهترین داستانیه که
ولی من هنوز قولی که نباید میدادم رو خیلی دوست دارمممم
بسم الله الرحمن الرحیم.
خواهر من یه نفره ناشناس و ترکوندی 😂
نمیدونم داستان طنز دوست نداره جنایی رو بهتر میسازه با اینکه اصلا نظرشو نپرسیدم ولی با تجربه ی چند سال دوستی فکر کنم نتونه بسازه.
لونا داستان طنز میخوادددد😭
لونا هستم عزیزم اخه داستان طنز خوب نمیشه چون داستان با فیلم خیلی فرق داره و من خودم به شخصه اصلا بلد نیستم داستان طنز بنویسم ژانری که مینویسم از داستان هام مشخصه
#ناشناس
https://eitaa.com/Bioygerafi
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
بسم الله الرحمن الرحیم. خواهر من یه نفره ناشناس و ترکوندی 😂 نمیدونم داستان طنز دوست نداره جنایی رو
حالا فعلا به همین داستان راضی باشید تموم شد ببینیم میتونیم راضیش کنیم یا نه😂👍
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
خشکم زد. پرسیدم: — تو کی هستی؟ — کسی که میتونه جواب تمام سؤالهایی که توی ذهنت داری رو بده. دور
تو ناشناس بهم بگید حدس میزنید ادامه داستان چی میشه و این صدا متعلق به کیه دوست دارم نظراتتون رو بخونم✨📝
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
📚🖤 راستی حتماً یه سر به مجموعه داستانهایی که تا الان نوشتم بزنید 🖤📚 𓆩♡𓆪 ۱. قولی که نباید میدادم 𓆩♡
╭─── ⋆⋅☆⋅⋆ ───╮
ممبرای عزیز 🖤✨
اگه میخواید این داستانها رو بخونید روی سهنقطه بزنید و بعد وارد «جستوجو» بشید 🔍 اسم داستانی که میخواید رو سرچ کنید و انقدر برید بالا تا به پارت ۱ اون داستان برسید 📖🕯️
اگه هم پیدا نکردید بیاید پیوی و بگید کدوم داستان رو میخواید 🖤
آیدیم:@Luna_H93
╰─── ⋆⋅☆⋅⋆ ───╯