eitaa logo
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
478 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
53 ویدیو
9 فایل
🎸⋆༺────────༻⋆🎸 ☆ گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود ☆ 🎸⋆༺────────༻⋆🎸 ︵‿︵‿୨୧‿︵‿︵ ☆به قلمرو خیال خوش اومدی ☆ ☆ جایی که خاص بودن اتفاقی نیست، انتخابه ☆ ︵‿︵‿୨୧‿︵‿︵ ────────────═༻ ‌‌‌‌ کپی نکن🚫 ༺═────────────
مشاهده در ایتا
دانلود
-جسیکا درود. دو تا مالک داریم. Luna:@Luna_H93 Jesika:@Jesika2535 کاری داشتی در خدمتیم. https://eitaa.com/Bioygerafi
-جسیکا دیگه دیگه داستانیایی که لونا میسازه جناییه😂 منم خیلی از داستان قولی که نباید میدادم خوشم اومد. https://eitaa.com/Bioygerafi
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓡𝓮𝓪𝓵𝓶≽^• ˕ • ྀི≼ 𝑀-
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
-جسیکا دیگه دیگه داستانیایی که لونا میسازه جناییه😂 منم خیلی از داستان قولی که نباید میدادم خوشم اومد
و ممنون از نظرتوننن اگه وقت کردید حتما اخرین زمستان و تابستانی که تمام نشد دنیای پشت ان در ممنوعه رو بخونید
برگشتم، اما موجودی که می‌دیدم رو باور نمی‌کردم. دو شاخ بزرگ، پوستی قرمز، دندان‌هایی وحشتناک تیز، چشم‌هایی کشیده و تیز و بال‌های مشکی بزرگ. گفت: — چیه؟ تعجب کردی که من شیط... زیر لب و آروم گفتم: — شیطانی... گفت: — حالا باید حقیقت رو برات آشکار کنم. آماده‌ای؟ — آماده‌ام. همه‌چی از وقتی شروع شد که پدر و مادر اِلین طلاق گرفتن. اِلین افسرده و ناراحت بود. هر روز می‌اومد کنار درختی که پدرش براش قصه می‌خوند، گریه می‌کرد و قصه‌ها رو برای خودش می‌خوند. اون ناراحت بود، اما نه خشمگین. اما به‌زودی خشم جای غم رو توی وجود اون گرفت. وقتی فهمید پدرش با زن دیگه‌ای که باهاش ازدواج کرده بود داره بچه میاره، زیاده‌خواه شد و معتقد بود اون بچه لیاقت پدرش رو نداره. آرزو کرد که جای اون بچه باشه. گفت هر کاری می‌کنه تا جای اون باشه. من بهش گفتم می‌تونم به چیزی که می‌خواد برسونمش. اما خب... اون خودش بازی رو باخت. — و الان کجاست؟ — جایی که باید باشه. اگر من برنگشتم ★Luna☆
— منظورت چیه؟ گفت: — فقط می‌تونستم تا همین‌جاش بهت بگم. — اما تو گفته بودی بهم می‌گی چه بلایی سرش اومد. — خودت می‌فهمی.. یه روزی. چند لحظه ساکت موندم. شیطان برگشت سمت نگهبان‌ها و گفت: — همین‌جا بمونید. بعد از من دور شد. هی کجا میدی تو زد زیر قولت حق نداری تا وقتی داستان رو برات تعریف نکردی بری . چند ثانیه بعد شیطان برگشت. نگاهی بهم انداخت و گفت: — نگهبان‌ها، بندازیدش توی سیاهچاله. گفتم: — اما من بازی رو بردم! لبخند زد. — واقعاً انتظار داری با این‌همه اطلاعات همین‌طوری بذارم بری؟ نگهبان‌ها به سمتم اومدن. خواستم عقب برم، اما یکی از اون‌ها دستم رو گرفت. منو از اونجا بیرون بردن و وارد راهرویی تاریک شدیم. هرچی جلوتر می‌رفتیم، صدای ناله و فریاد بیشتری می‌شنیدم. هوای راهرو سرد و سنگین شده بود. بوی عجیبی توی هوا پیچیده بود؛ بویی که نمی‌خواستم بفهمم چیه. تا اینکه جلوی یه در بزرگ و سیاه ایستادیم. روی در، خط‌های عمیقی افتاده بود؛ انگار چیزی با ناخن‌هاش روی اون کشیده شده بود. یکی از نگهبان‌ها در رو باز کرد. صدای ناله‌ای از داخل بلند شد. خشکم زد. داخل سیاهچاله تقریباً هیچ نوری نبود. فقط چند مشعل کم‌نور روی دیوارها می‌سوختن و سایه‌هایی عجیب روی دیوار تکون می‌خوردن. چند سلول سنگی دو طرف راهرو قرار داشت. از بعضی‌هاشون صدای گریه می‌اومد. از بعضی‌هاشون فقط سکوت. نگهبان منو هل داد داخل. صدای بسته شدن در آهنی پشت سرم توی راهرو پیچید. تق! چند ثانیه فقط به در خیره موندم. بعد از پشت سرم صدایی شنیدم: — تازه واردی؟ اگر من برنگشتم ★Luna☆
🕯️🩸 دو پارت دیگههههه از «اگر من برنگشتم» رو از دست ندید... بخونید و مثل همیشه نظرتون رو توی ناشناس برام بفرستید... 👁️ اما امشب یه چیز دیگه در انتظارتونه... یه سوپرایز که شاید بعد از خوندنش نظرتون درباره بعضی از اتفاقات داستان عوض بشه... 🩸 ⏳ ساعت ۸ یا ۹ امشب پارت ۱۲ منتشر میشه... و باور کنید... این فقط یه پارت معمولی نیست. 🕷️ یکی از مهم‌ترین و ترسناک‌ترین قسمت‌های داستان رو براتون آماده کردم. پس امشب آنلاین باشید... چون ممکنه بعد از این پارت دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نباشه. 🌑🩸
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
🕯️🩸 دو پارت دیگههههه از «اگر من برنگشتم» رو از دست ندید... بخونید و مثل همیشه نظرتون رو توی ناشناس ب
خیلییییی پارت ۱۲خوب بود به نظر من امروز سرتون تو گوشیتون باشه و لحظه شماری کنید تا پارت ۱۲رو بده. عالییییع بوددد
صدام کن داریوش، چون سقوط من در خودمه. 𝑀-