𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
چرا انقدر کوتاه ههههه ولی خیلی خوب شدهههه
برای اینکه نباید همه ی اتفاق ها تو یه پارت بیوفته و میخوام حدستون رو بدونم✨
الیوت گفت:
— باید بریم. اگه رامپل برگرده، دیگه هیچچیز مثل قبل نمیمونه.
موجود گفت:
— بهش بگو! بگو چیکار کردی!
گفتم:
— ببینم، اون اسم تو رو از کجا میدونه؟ چی رو باید بهم بگی؟
— هیچی حال اون دیوونه خوب نیست. بیا بریم.
— چطوری باید بریم؟ این سلولها که درشون همینجوری باز نیست.
الیوت یک سوراخ رو توی دیوار نشون داد و توضیح داد که قبلاً راه فرار رو درست کرده.
از توی سوراخ گذشتیم که پر از کرم بود. الیوت به اونور سوراخ که گدازههای عذاب راه داشت رسید، اما من گیر کرده بودم.
گفتم:
— هی الیوت، من رد نمیشم! کمکم کن!
که ناگهان احساس کردم چیزی پای منو گرفته و میگه:
— بهش بگووووو!
الیوت با ترس پای منو کشید.
— کمکم کن الیوت! نذار منو بگیره! نذار!
بالاخره بیرون اومدم.
— اون چی بود؟ چی بود؟ چی میخواست؟
— هی... اینجا جهنمه سلین. نمیتونی انتظار داشته باشی چیزای عادی ببینی
ساکت شدم.
همینطور که از روی سنگهای گدازهها میگذشتیم الیوت گفت:
— میدونی راستش هیچکس منو دوست نداره. از وقتی بچه بودم، چون ضعیفتر از برادرم بودم، پدر و مادرم دوستم نداشتن. چون توی آزمونهای قدرت میباختم. فشار زیادی روم بود.
— خب بعد چی شد؟
— فرار کردم. خونه رو ترک کردم تا بتونم کاری که میتونم توش خوب باشم رو پیدا کنم.
— پیدا کردی؟
— آره. عضو مارستنهای صلح طلب شدم و تلاش کردم تا بتونم خودمو جا کنم. همهچیز خوب بود تا...
— تا ؟
— تا وقتی که جنگ شد و همهی دوستانم مردن.
— اا...
— میدونی آرزو کردم کاش من جای اونا بودم. خودمو مقصر میدونستم.
— چرا؟ هیچچی تقصیر تو نبوده! اینکه اون عوضیها دوستات رو کشتن و بیشتر میخواستن، به تو ربطی نداره.
الیوت ساکت شد.
— ...میدونم. اما خب، سخته دیگه.
گفتم:
— خب راستش درکت میکنم. تو هم احساس میکردی باید فدا میشدی.
— آره. خب، ببینم حالا برنامهات برای فرار از جهنم چیه؟
— بهم نخند، اما هیچ برنامهای ندارم.
— اشکالی نداره، چون که من یه ایدههایی دارم.
— راجب قلب سرخ چیزی شنیدی؟
— نه. چی هست؟
— اون باعث میشه شیاطین قدرت بگیرن. ولدانها اون رو دزدیدن و قدرت خودشون رو افزایش دادن، برای همین هم بردن.
— اما قلب سرخ در اصل مال مارستنها بود. وقتی سالها پیش جد جد جد رابرت هاک سوم اون رو پیدا کرد و متوجه قدرت اون شد، اون رو قایم کرد.
— پس ولدانها چطوری اونو برداشتن؟
— امم... خب، با استفاده از یه جاسوس، اون رو درست شب جنگ دزدیدن؛ با اینکه فقط مارستنهای مورد اعتماد میتونن اون صندوقی که داخلش قلب سرخ رو باز کنن.
زیر لب گفتم:
— اون جاسوس کثیف باعث شد...
— آره.
— خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمش.
— منم همینطور. خب میدونی چون حتماً اون آدم خیلی بانفوذی بوده هرچند فکر کنم گولش زدن چون مارستنها خیانتکار نیستن.
— خب، حالا باید چیکار کنیم؟
— باید قلب سرخ رو پیدا کنیم و بشکنیمش. اما قبلش باید یه چیز رو بدونی؛ اینکه شیاطین رو نمیشه به راحتی شکست داد.
اگر من برنگشتم
#part_15
★Luna☆
زمان میگذشت و ما هنوز در حال راه رفتن بودیم. از بین آدمهایی گذشتیم که در حال عذاب دیدن بودن و فریاد میکشیدن و درخواست کمک میکردن.
هرچی جلوتر میرفتیم، هوا سنگینتر میشد.
از الیوت پرسیدم: — خیلی مونده؟
— نه، زود میرسیم. اما گذشتن از راه باقیمونده خیلی سخته.
از تپههای قرمز و قهوهای گذشتیم تا به جایی ترسناک رسیدیم.
جنسش شبیه مقرهای توی مصر بود، اما شکلش میلیونها بار وحشتناکتر بود. شاخهای تیز بود با صورتی وحشتناک.
الیوت توضیح داد که این قیافهی قدرتمندترین شیطان در طول تاریخ بود که همهی دشمنانش و فرشتهها رو شکست داده بوده.
و گفت باید حواسم رو جمع کنم، چون اونجا پر از تله هست.
قدم میزدیم، از تیرها، مارها و چندین چیز دیگه گذشتیم تا بالاخره به شیشهای رسیدیم.
— اون قلب سرخه؟
— آره.
محو تماشا شده بودم.
به الیوت گفتم: — میدونی، تو بهترین دوست منی.
الیوت لبخندی زد و گفت: — تو هم بهترین دوست منی.
صدایی از پشت سرمون اومد. برگشتم و اون رو دیدم.
گفتم: — رامپل...
گفت: — میدونی سلین، دلم برات میسوزه. اینکه چقدر راحت به اون اعتماد کردی.
— چی میگی؟
— الیوت بهت نگفت؟
ترس در چشمان الیوت موج میزد.
— بذار بهت بگم، سلین. چه اتفاقی افتاده. الیوت اون کسی بود که خیانت کرده بود.
گفتم: — دروغ میگی!
— اگه میخوای باور نکن، اما الیوت بود که بعد از اینکه فرار کرد، عضو مارستنها شد. اما الیوت میخواست شخصیت اصلی باشه، برای همین هم با پادشاه ولدانها همکاری کرد.
داد زدم: — الیوت! بگو که دروغ میگه! بگو!
الیوت سرش پایین بود.
گفت: — متأسفم، سلین.
با چشمهای گریون به الیوت نگاه کردم.
رامپل گفت: — بذار حقیقت رو برات آشکار کنم. الیوت یه احمق بود که گول خورد. بهش گفته بودن اگه قلب سرخ رو بیاری، ما کاری میکنیم صلح بشه و اینکه ما جنگ نمیخوایم، اما هیچکس به ما گوش نمیده. بهش گفتن به کسی نیاز دارن که قلب سرخ رو بیاره، چون اونا نمیذارن و گفتن اگه قلب سرخ رو بیاره، اونا اون رو یه آدم مهم میکنن.
— سلین بیچاره، فکر کردی اون خوبه؟ اما نه. سمت اشتباه رو گرفتی.
اشک از چشمهام جاری شد.
پرسیدم: — چرا بهم نگفتی؟
برای آخرین بار نگاهم رو به الیوت انداختم و گفتم: — تو اصلاً اون آدمی نبودی که فکرش رو میکردم.
همون لحظه صدایی شنیدم.
بنگ!
شیطان تیری رها کرد.
چشمهام رو بستم، اما کسی که افتاد روی زمین من نبودم.
الیوت بود.
پریده بود جلوی من.
گفتم: — الیوت...
با آخرین نفسش گفت: — سلین، آدما برای قدرت عوض میشن و کارهایی که نباید رو میکنن، اما تو عوض نشو. و اگه عوض شدی، فقط بهتر از قبل شو.
و همونجا توی دستهام تموم کرد
اگر من برنگشتم
#part_16
★Luna☆
بچه هااااااا مهم ترین پارت های داستان باورتون میشد این اتفاق بیوفته و بچه ها من همه ی اینها رو خودم مینویسم و زمان میزارم پس لطفا به جای حرف های بد بهم انرژی بدین و نظر مثبت برام بنویسید❤️✨
-جسیکا
جدی؟
دمت گرم.
جادو گری چیزی هستی؟
خودم اوردم😂
#ناشناس
https://eitaa.com/Bioygerafi
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
╭─── 𓆩♡𓆪 ───╮ 𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦 ╰─── 𓆩♡𓆪 ───╯ 🎨 چالش هنری شروع شد! 😳 وقتشه هنرتو به رخ بقیه بکشی ❤️🔥
فردا چالش تموم میشه و برنده اعلام میشه.