Blue².
عزیزِ غایبِ من، این روزها کارِ من شده است فرار؛ فرار از کوچههایی که نامِ تو را بر پیشانی دارند، فرا
ما فرار کردیم و نرسیدیم
عمریست در پی دویدن و فرار کردنیم
اما مگر اسیری که جایی برای رفتن نداشته باشد فرار میکند؟میایستد و تحمل میکند،چرا که تحمل درد عذاب راحت تر از درد بیکسی است..
دیگر نمیتوانیم به خورشید خیره شویم،گناهان مان پنهان نمیشوند،ما دیگر مالامال لبریز از گناهیم
حالا دیگر به کجا فرار کنم؟تورا در میان کدام جنگل بجویم؟
حالا دیگر تو رفته ایی و من تنها و طفلکانه به رد زخم هایت مینگرم،اما این بار زخم هایی که تو بر تنم زدی،زخم هایی که دیگر سم انگور آرام شان نمیکنند..
دیگر میسوزم و میسازم،چرا که اشک ریختن در برابر غم جانکاهم ناچیز است.. انگار جنگلی سوخته ام که بخواهم خود را با سطلی آب آرام کنم،مسخره است..
پس میسوزم و خاکسترم را برایت میفرستم
به آن امید که روزی با نسیمی تورا در آغوش بگیرد.
#خودنویس
جدیدا نیاز نیس صبحا آلارم بزارم برای بیدار شدن
با صدای یاکریما (بغ بغو) بیدار میشم میبینم نشستن تو بالکن اونا خوابیدن ولی منو بیدار کردن🙏🏼