درون او ویرانهای است که انگار روزی کاخی مجلل بوده؛ اما حالا، تنها خرابهای غمآلود از آن بر جای مانده است.
کاخی که ناگهان ویران نشد، بلکه هر شکاف و ترک آن، مدت ها پیش در سکوت شکل گرفت.
هر غم، تَرَکی تازه. هر درد، شکافی بزرگتر.
شاید دردناکترین بخشِ این خرابه، فرو ریختن نباشد، بلکه ایستادن میان آوار و به یاد آوردنِ روز های شکوه باشد؛ روز هایی که نور، هنوز از پنجرهها عبور میکرد.
گاهی فکر میکنم شاید دردِ حقیقی نه زخم، بلکه ناتوانی در فراموش کردن باشد.
چاقو فقط یک بار میبُرد، اما خاطره هربار که به ذهن باز میگردد، زخمِ کهنه را دوباره باز میکند.
برای همین برخی آدم ها برای مدت های طولانی از اتفاقی که مدت ها پیش رخ داده رنج میبرند؛ اما نه از چیزی که از دست رفته است، بلکه از چیزی که هرگز نمیتوانند از ذهن بیرون کنند.
𝘔𝘺 𝘣𝘭𝘶𝘦
گاهی فکر میکنم شاید دردِ حقیقی نه زخم، بلکه ناتوانی در فراموش کردن باشد. چاقو فقط یک بار میبُرد، ا
و شاید بزرگترین رنج انسان، زندگی کردن با گذشتهای باشد که هرگز نمیتواند از یاد ببرد.
سکوت همیشه به معنای نبودِ صدا نیست؛ گاهی همچون پیچکیست که بین دو نفر، ریشه میدواند و هیچ تبری قادر به قطع کردن آن نیست.
پیچکی که روی صمیمیت های مدفون شدهی گذشته رشد میکند.