پُر شدهام از خیالات و حسهایی که تا اعماق وجودم احساسشان میکنم؛ اما نمیتوانم درباره آنها با کسی صحبت کنم.
اصلا انرژی روانی برای فکر کردن به غم ندارم، فقط میدونم یه دردی توی رگهام جریان داره .
نیمهی پُر لیوان؟ لیوان شکسته هم مگه نیمهی پُر داره؟ من دیگه حتی به نیمهی خالی لیوان هم نگاه نمیکنم. فقط به این فکر و نگاه میکنم که چطور باید برگردم به زندگی.