تو مثل نبض زندگی میمونی. نیستی انگار یک چیزی کمه. انگار ته همهچی میرسه به بنبست.
من که پذیرفتم تنهام، نمیدونم چرا آدما کاری میکنن که بیشتر احساس تنهایی کنم. منی که دستام بالاست و توی تنهایی حل شدم.
همه وجودِ من خلاصه میشه تو شبایی که اونو میخندونم و با ذوق نگاه به خندههاش میکردم .
همه میگفتند زمان زخم را درمان میکند، اما هیچکس نگفت که در این مدت چطور باید با درد زندگی کنم .