مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما ؛
غافل از اینکه خدا هست، در اندیشه ما
『اَفکارِ آبي』
هدایت شده از شاعروچایی؛
زندگی در غم و غم دردل و دل در سینه
قفسی در قفسی در قفسی در قفسی!
هدایت شده از شاعروچایی؛
بعد از این بگذار قلبِ بیقراری بشکند
گل نمیروید، چه غم گر شاخساری بشکند
باید این آیینه را برق نگاهی میشکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند
گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینهام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند
شانههایم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه
تختهسنگی زیرِ پای آبشاری بشکند!
بارها غم به تو گفتیم، زِ ما نشنیدی
بعد از این مصلحت آنست که خاموش کنیم
- هلالی جغتایی
『اَفکارِ آبي』