هدایت شده از شاعروچایی؛
بعد از این بگذار قلبِ بیقراری بشکند
گل نمیروید، چه غم گر شاخساری بشکند
باید این آیینه را برق نگاهی میشکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند
گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینهام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند
شانههایم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه
تختهسنگی زیرِ پای آبشاری بشکند!
بارها غم به تو گفتیم، زِ ما نشنیدی
بعد از این مصلحت آنست که خاموش کنیم
- هلالی جغتایی
『اَفکارِ آبي』
- چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم
چای می نوشم ولی از اشک فنجان پر شده
『اَفکارِ آبي』
「 چرا دیگر برایَم نامه ننوشتی ؟
نامهرسان در راه مُرد ، یا من در قلب ِ تو؟ 」
『اَفکارِ آبي』
هدایت شده از شاعروچایی؛
هرچه آیینه به توصیف تو جان کند نشد
آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد