قهوه اش را تمام کرد و گفت : چطور انقدر خوب دیگران را دلداری میدی؟
خندیدم و گفتم : حرفایی را میزنم که دوست داشتم دیگران برایم بگویند.
وَ
«دوستت میدارم »
رازیست که در میان حنجره ام، دق میکند...
#حسین_منزوی
قرار نبود استوریش باز شهه،الان فک میکنه من هر روز خوابیدم رو اکانتش پیگیرشم😭😭😭😭
اون چندثانیه هست میگی یه لحظه چشمام رو ببندم الان بلند میشم)))
قشنگگگگگگگگک میریییییییی تو کمااااااا بیصاحاب من زنگ اول تموم شد چشم هامو یدقه بستم
الانننننننننن زنگ آخ بیدارررررررررررر شدمممممممممممممم
ما بازهم با یکدیگر روبه رو میشویم اما؛ از اینکه بازهم ما هستیم یا من و تو اطمینانی ندارم؛
بعضی موقع ها خاطرات هجوم میارن ، از نوک انگشتای پا ، اروم اروم پامو تسخیر میکنن میان بالاتر از کمرم رد میشن ستون فقرات و رد میکنن میرسن به گلوم ، اونجاست که حس میکنم دیگه نمیتونم نفس بکشم ، دوتا دست حس میکنم که دارن خفم میکنن ، حتی نمیتونم ذره ای از بدنمو تکون بدم ، بعدش گلو درد وحشتناک، دردی ناشی از بغض زیاد...
عمه،دلم برات یذره شده...