.٭๑°•✭من یه دنیا گوربهام،
بعضی وقتها یه گربه سیاهم که دلش میخواد تو خودش جمع بشه و هیچکس پیشش نباشه،
و دلش میخواد هرچه زودتر به آغوش مرگ، عزرائیل یا هرچی که هست بره.
و یه حس نا امیدی خیلی عمیق توی وجودش میاد و همش میگه: بسه دیگه چرا من زنده موندم؟، کاش همون موقع میمردم.
اما این همه من نیست،
من یه گربه نارنجیام تو وجودم دارم،
یه دلقک روانی *البته از نوع خوبش*، که پر از حس زندگی و انرژیه.
این گربه نارنجی بیشتر وقتا انرژیش صد درصده و همه چیز رو با یه شوخی یا یه خنده میبره به سمت نور.
البته بعضی از حرفها هم هستن که میتونن انرژیشو بیارن پایین،
مثل «ببینم چرا انقد دلقک بازی در میاری؟»
ولی این گوبه بازم میتونه خودشو جمع و جور کنه یا حداقل سعی میکنه.
و این منم،
یه ترکیب عجیب و یه دنیای دوگانه.
نه کاملا سیاه، نه کاملا نارنجی،
یه چیزی بین تاریکی و روشنایی،
شخصیتی که نمیتونه توی یه جمله خلاصه بشه.
و شاید همین عجیب بودن،
همین دوگانگی،
همون چیزیه که منو به وجود آورده.
یه شخصیت که هنوز زندهست،
با تمام تاریکی ها و نورهای درونش.
بعضی وقتاهم میشینم فکر میکنم که دوستام و اطرافیانم چطوری منو تحمل میکنن.