گاهی آدم، کسی را از دست نمیدهد؛ فقط رؤیایی را از دست میدهد که با حضورِ او ساخته بود.
یه جایی از زندگی میرسی که دیگه از رفتنِ آدما ناراحت نمیشی؛
فقط ساکت میشی و میفهمی
بعضیا از اول هم برای موندن نیومده بودن،
اومده بودن یه تیکه از قلبت رو با خودشون ببرن
و بهت یاد بدن که بعد از این،
به هیچکس به اندازهی خودت اعتماد نکنی.
بعضی وقتا ی جوری دلت میگیره انگار دهنتو بستن و اجازه نمیدن حرف بزنی
انگار با قفل و زنجیر بستنت و بعد اتیشت زدن ، بی حرکت فقط داری میسوزی.