یه جایی از زندگی میرسی که دیگه از رفتنِ آدما ناراحت نمیشی؛
فقط ساکت میشی و میفهمی
بعضیا از اول هم برای موندن نیومده بودن،
اومده بودن یه تیکه از قلبت رو با خودشون ببرن
و بهت یاد بدن که بعد از این،
به هیچکس به اندازهی خودت اعتماد نکنی.
بعضی وقتا ی جوری دلت میگیره انگار دهنتو بستن و اجازه نمیدن حرف بزنی
انگار با قفل و زنجیر بستنت و بعد اتیشت زدن ، بی حرکت فقط داری میسوزی.
دلمتنگشدهبرات..
مثلماهیکهدیگهدریارونداره؛
مثلیهپرندهایکهنمیتونهپروازکنه؛
مثلیهآسمونیکهابرنداره؛
مثلستارههاییکهمهتابندارن؛
فهمیدیچقدتنگهدلم؟:)