آدم ضعیفی نبود؛
اما دیگر حوصلهی سختیها را نداشت ؛
میل عجیبی به گریز پیدا کرد؛
به ندیدن؛
ندانستن؛
و رفتن برای همیشه :)...
خیلی حساسم،
خیلی روی رفتارای کوچیک آدما دقت میکنم،
حس هام خیلی قویه،
زود میفهمم داستان از چه قراره،
حافظهم به شکل عجیبی همه چیز رو به یاد میاره،
جزئیات رو خیلی خوب میبینم،
وقتی ناراحت میشم قلبم به معنای واقعی مچاله میشه.
میخواستم آنچه را که احساس میکردم بنویسم، اما به نوعی کاغذ خالی ماند. هیچ کلمهای نمیتوانست آنچه را که در ذهنم میگذرد یا آنچه را که روحم را آزار میدهد بیان کند. گویا سکوت تنها چیزی بود که جسم خستهام را در آغوش گرفت و پناه داد.