وَقتِےفَہمیدَمچِقَدردُنیاقَشَنگاسٺکِہ"
یِڪچادُر:)"🕶🥲
آنچِنانامنیَٺےبَرایِمَنایجادڪَرد؛
کِهدَرواژِهنِمـیتَوانتوصیفَشڪَرد:")))🤍
#حجاب
918.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی اینجا دلش تنگه
اونجارو نمیدونم 💔🥀
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی میمیرم . .
روضهخونبرامبیاریدتابرامروضهبخونه(:🫀
کربلایی حسین ایزدخواه
#محرم #اربعین #امام_حسین
داشتم میگفتم؛.
این کوفیا،چیڪار ڪردن با امام حسینمون...😔
یاد خودمون افتادم 🤭
گناهامونچیڪارڪردباقلبامامزمانمون:))💔
دائم الذڪـࢪ؛
دائم الوضو؛
دائم الاستغفاࢪ؛
دائم الاشڪـ؛
دائم المࢪاقبه..
اینها ابزاࢪ شهادت است
#شہیدانه
دلهایکوفیانباحسینبود ،
شمشیرهایشانبایزید . .
درعجبمعدهایمعتقدند ،
دلمهمترازعملاست :)
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا رقیه
بعد از تو ضرب المثل شد
دختران بابایی اند💔
#حضرت_رقیه
.
•┈••✾••┈
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_بیست_و_هشت همین موقع سحر بود که پرستار گفت:«خانم
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_بیست_و_نه
_به شرط وفای عهد.
_بله خیالتون راحت.
صبح موقع بیرون آمدن از خانه مامان مثل هر روز تا پشت در ورودی آمد.کلی هم سفارش کرد که مراقب خودت باش.من این بدرقه کردن های مامان را خیلی دوست دارم.مسیر راه مدرسه درست از جلوی پایگاه بسیجی رد میشد که مامان عضو فعال آن بود.یاد
روزهایی افتادم که کوچک تر بودم،اگر کاری پیش می آمد،میرفتم جلوی در،صدایم را کمی مردانه تر میکردم و
میگفتم:«یاالله.میشه خانم افراز رو صدا کنید».گاهی خانم ساسانی یا خانم نظری جلوی در می آمدند.به خاطر
شناختی که از اخلاق من داشتند،شوخی میکردند،
میگفتند:«این صدای مردونه چیه؟تو هنوز کوچیکی،یاالله
برای چی میگی؟»از همان بچگی خیلی روی ارتباطم با
نامحرم حساس بودم.حالا هم که بزرگ تر شدم،حساسیتم
بیشتر شده.همیشه از خدا میخواهم،کمک کند که این اخلاقم را حفظ کنم.یکی دو روز بعد بابا یک جزوه کامل
درمورد شناخت و کار سلاح ژ _سه و کلاش آورد.با ذوق
به فرید زنگ زدم.شب بعد از نماز رفتیم پایگاه بسیج.
فرید هم یک سری کامل عکس و مطلب جمع آوری کرده
بود.رضا یکی از بچه های پایگاه،وقتی آن همه اطلاعات
درمورد سلاح ژ.سه را دید،پرسید:«اینا رو از کجا آوردین؟»فرید هم جواب داد:«پدر و برادر هر دوی ما سپاهی هستند،برای همین دسترسی به منابع دست اول و
قوی داریم».اطلاعاتی را که جمع کرده بودیم به دو قسمت تقسیم کردیم.قرار شد بعد از مطالعه،مطالب را باهم عوض کنیم.به قدری هر دوی ما ذوق خواندن داشتیم که همان شب تا سحر بیدار ماندیم.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_بیست_و_نه _به شرط وفای عهد. _بله خیالتون راحت. صب
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_سی
هر جایی هم که به نکته خاصی میرسیدیم،به دیگری زنگ
میزدیم.به خاطر علاقه زیادی که من و فرید به مباحث نظامی؛بخصوص شناخت سلاح های روز دنیا و تجهیزات
انفجاری مث بمب و مین داشتیم،یک مجموعه شامل (عکس های نظامی از نیروها و تجهیزات نظامی ارتش های دنیا،جزوه های کاربردی برای رده سنی خودمان،یک
دفترچه کد و رمز که دو نفری نوشته بودیم و علائم یا اعدادش را فقط خودمان متوجه میشدیم،یک دفترچه
فرمول موادی که با ترکیب آن ها میتوانستیم چاشنی
های ضعیف درست کنیم برای آزمایشگاه شیمی که در
زیر زمین خانه دوست مشترکمان اتابک داشتیم و از همه
مهم و سری تر جعبه ای بود که داخل آن پوکه فشنگ،
خرج های ضعیف تله هایی که خودمان درست میکردیم و
برای آزمودنش به کوه های اطراف باغستان میرفتیم و
. . .را داشتیم).شب پنج شنبه مراسم افطار در مسجد
بود.من،فرید و پوریا زودتر رفتیم تا در آماده کردن وسایل پذیرایی و پهن کردن سفره افطار کمک کنیم.
وظیفه ما در هئیت هفتگی محل پذیرایی بود.به قول مادر پوریا ما خادم هیئت بودیم.حیاط مجلس آن روز
خیلی قشنگ شده بود.یک گوشه بخار دیگ آش بلند شده
بود و گوشه دیگر تعدادی از مرد ها مشغول بسته بندی میوه بودند.داخل شبستان سفره بزرگی پهن بود که چند
نفر از خانم ها دورش نشسته بودند پنیر،خرما و سبزی خوردن را داخل ظرف های یک نفره میچیدند.کنار هر ظرف،یک لیوان برای چای و یک قاشق برای خوردن آش
میگذاشتند.