eitaa logo
بُکاءالحسِیـن .
1.9هزار دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
3هزار ویدیو
18 فایل
[ بِسـمِ‌اللّٰه ؛ ] بُکـاء به‌معناي‌ گريهٔ‌ پُر ثواب ، مانند ِ أشك‌ بر سیدالشهداء . من‌ميگم ، الٰهي‌ تموم‌ گریه‌ هامون‌ بُکـاء باشه * - وقف ِ پيشگاه حضرت صاحب ' عج .
مشاهده در ایتا
دانلود
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا رقیه بعد از تو ضرب المثل شد دختران بابایی اند💔 . ‌‌‌‌ •┈••✾••┈
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_بیست_و_هشت همین موقع سحر بود که پرستار گفت:«خانم
_به شرط وفای عهد. _بله خیالتون راحت. صبح موقع بیرون آمدن از خانه مامان مثل هر روز تا پشت در ورودی آمد.کلی هم سفارش کرد که مراقب خودت باش.من این بدرقه کردن های مامان را خیلی دوست دارم.مسیر راه مدرسه درست از جلوی پایگاه بسیجی رد میشد که مامان عضو فعال آن بود.یاد روزهایی افتادم که کوچک تر بودم،اگر کاری پیش می آمد،میرفتم جلوی در،صدایم را کمی مردانه تر میکردم و میگفتم:«یاالله.میشه خانم افراز رو صدا کنید».گاهی خانم ساسانی یا خانم نظری جلوی در می آمدند.به خاطر شناختی که از اخلاق من داشتند،شوخی می‌کردند، میگفتند:«این صدای مردونه چیه؟تو هنوز کوچیکی،یاالله برای چی میگی؟»از همان بچگی خیلی روی ارتباطم با نامحرم حساس بودم.حالا هم که بزرگ تر شدم،حساسیتم بیشتر شده.همیشه از خدا میخواهم،کمک کند که این اخلاقم را حفظ کنم.یکی دو روز بعد بابا یک جزوه کامل درمورد شناخت و کار سلاح ژ _سه و کلاش آورد.با ذوق به فرید زنگ زدم.شب بعد از نماز رفتیم پایگاه بسیج. فرید هم یک سری کامل عکس و مطلب جمع آوری کرده بود.رضا یکی از بچه های پایگاه،وقتی آن همه اطلاعات درمورد سلاح ژ.سه را دید،پرسید:«اینا رو از کجا آوردین؟»فرید هم جواب داد:«پدر و برادر هر دوی ما سپاهی هستند،برای همین دسترسی به منابع دست اول و قوی داریم».اطلاعاتی را که جمع کرده بودیم به دو قسمت تقسیم کردیم.قرار شد بعد از مطالعه،مطالب را باهم عوض کنیم.به قدری هر دوی ما ذوق خواندن داشتیم که همان شب تا سحر بیدار ماندیم.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_بیست_و_نه _به شرط وفای عهد. _بله خیالتون راحت. صب
هر جایی هم که به نکته خاصی میرسیدیم،به دیگری زنگ می‌زدیم.به خاطر علاقه زیادی که من و فرید به مباحث نظامی؛بخصوص شناخت سلاح های روز دنیا و تجهیزات انفجاری مث بمب و مین داشتیم،یک مجموعه شامل (عکس های نظامی از نیروها و تجهیزات نظامی ارتش های دنیا،جزوه های کاربردی برای رده سنی خودمان،یک دفترچه کد و رمز که دو نفری نوشته بودیم و علائم یا اعدادش را فقط خودمان متوجه می‌شدیم،یک دفترچه فرمول موادی که با ترکیب آن ها میتوانستیم چاشنی های ضعیف درست کنیم برای آزمایشگاه شیمی که در زیر زمین خانه دوست مشترکمان اتابک داشتیم و از همه مهم و سری تر جعبه ای بود که داخل آن پوکه فشنگ، خرج های ضعیف تله هایی که خودمان درست میکردیم و برای آزمودنش به کوه های اطراف باغستان می‌رفتیم و . . .را داشتیم).شب پنج شنبه مراسم افطار در مسجد بود.من،فرید و پوریا زودتر رفتیم تا در آماده کردن وسایل پذیرایی و پهن کردن سفره افطار کمک کنیم. وظیفه ما در هئیت هفتگی محل پذیرایی بود.به قول مادر پوریا ما خادم هیئت بودیم.حیاط مجلس آن روز خیلی قشنگ شده بود.یک گوشه بخار دیگ آش بلند شده بود و گوشه دیگر تعدادی از مرد ها مشغول بسته بندی میوه بودند.داخل شبستان سفره بزرگی پهن بود که چند نفر از خانم ها دورش نشسته بودند پنیر،خرما و سبزی خوردن را داخل ظرف های یک نفره می‌چیدند.کنار هر ظرف،یک لیوان برای چای و یک قاشق برای خوردن آش می‌گذاشتند.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_سی هر جایی هم که به نکته خاصی میرسیدیم،به دیگری ز
چند نفر هم گوشه ای نان های برش زده را بسته بندی میکردند.بچه های هم سن و سال من هم به قول معروف آچار فرانسه بودند،هر گوشه کاری بود،صدایشان می‌کردند.بعد از نماز سریع سفره ها پهن شد و روحانی مسجد دعای افطار را خواند.ما سه نفر کنار هم گرم حرف زدن بودیم که آقا مرتضی خرما تعارف کرد؛«بسمه الله». با دیدن آقا مرتضی،آن هم کنار خودمان،کلی ذوق کردیم. تمام سخت گیری های آقا مرتضی به یک لحظه توجه یا دیدنش برای ما ارزش داشت،به قول فرید راز گرمی نگاه آقا مرتضی را ما متوجه نمیشدیم؛ولی جذبش شده بودیم.هر وقت نیرو های قدیمی اش می آمدند کنارش و با او گرم میگرفتند،آرزوی ما دو نفر هم این بود که یک روز قد این آدم ها شویم و بیاییم کنارش.مراسم افطار که تمام شد،دوباره همه به یکدیگر کمک کردند،همه جا را تمیز و مرتب تحویل خادم مسجد دادند.کتری های چای را می‌بردیم آشپزخانه مسجد که فرید به من گفت:«رسول روز عید بیا با هم این جزوه های اسلحه شناسی رو بخونیم». _من نمیتونم بیام.صابر و باباش اینا روز عید مهمون ما هستند. فرید خودش می‌دانست که وقتی خاله حشمت و خانواده اش به خانه ما می آمدند،من هیچ جا نمی‌رفتم.با پسر خاله ام صابر هم سن بودیم و همین باعث میشد من با خانواده خاله ام خیلی صمیمی تر باشم.صبح روز عید، نماز عید فطر را مسجد جامع محل خواندیم.بعد نماز آقای ساسانی صدایم کرد و گفت:«برای ایام دهه فجر پایگاه یک سری برنامه ها مثل کوه پیمایی و راپل مشخص کرده،هماهنگی با بچه های رده سنی خودتون با شماست».
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_سی_و_یک چند نفر هم گوشه ای نان های برش زده را بست
_چشم.من با بچه ها هماهنگ میکنم. علاقه خیلی زیادی به این دو رشته؛به خصوص راپل داشتم.از سالی که وارد بسیج شده بودم،راپل را زیر نظر آقا مرتضی یاد گرفته بودم.مربی با تجربه و سخت گیری که زمان آموزش خیلی بداخلاق میشد.غلبه به ترس از ارتفاع،بزرگترین حسن آموزش راپل بود و من این مهارت را دوست داشتم.پل بیلقان نزدیک ترین محل با ارتفاع مناسب نزدیک باغستان بود که ما برای آموزش و تمرین به آنجا می رفتیم.زدن گره ها،بستن کارگاه،بازی با طناب موقع فرود یا سقوط،تکنیک های ترمز گرفتن،همه کارهایی بود که من خیلی خوب و سریع یاد گرفتم.آن روز وقتی رسیدیم خانه،به اتاقم رفتم و یک لیست از بچه ها نوشتم،اول لیست هم اسم خودم،فرید و پوریا را نوشتم. کار نوشتن لیست بچه ها که تمام شد.برنامه مرور درس ها را چک کردم.امروز باید انشاء هم مینوشتم،کمی فکر کردم.علاوه بر تعریف های مامان و بابا باید یکی دو تا از خاطرات بچگی هم یادم می آمد.آلبوم بچگی ام را آوردم گذاشتم کنار دفتر انشاء،حتما میشد از بین این عکس ها چیزی پیدا کرد.بعد از چند روز هوا آفتابی شده بود، خورشید مثل بچه های شیطان از فاصله بین پرده ها داخل خانه چرخ میخورد.پرده اتاقم را کنار زدم،انگار نور زودتر خودش را به در و دیوار اتاق رساند.چند برگه برای چک نویس برداشتم.کف اتاق که به خاطر روشن بودن بخاری و تابیدن خورشید گرم شده بود،دراز کشیدم. یک بالشت هم زیر دستم گذاشتم.شروع کردم به ورق زدن آلبوم،همان صفحه های اول یک عکس از روح الله بود با یک ماشین بزرگ،منم توی بغل مامان بودم.
https://harfeto.timefriend.net/17203557138431 ناشناسو بترکونید امروز جواب میدیم
سلام دوزتان🚶🏻‍♀
و جواب بدم و برم حالم خوب نیس
۱.چقد گرمه. 🤦🏻‍♀ ۲.نه ۳.نمیدونم😂mr. poyanfar احتمالا ۴.شوکا ۵.حق نواختی.... منم سر درد و دندون درد ۶.🤣 من²³خرداد دخترباباابراهیم²⁹خرداد هناس⁴دی ریحانه³⁰شهریور مهلا¹⁸مرداد ۷.غیر تو هیچ کسی نمیخوره به دردم...
۱.حاج محمود روز و ماه تولدش با من یکیه🥺حاج محمود کریمی و حاج علی پورکاوه رو میدونم ۲.🥲 ۳.نجات دهنده... ۴.ممنون از انرژی مثبتت🥺 ۵.سلام علیکم میگذره خوبین شما ۶.خطبه خواندم که ببینند دمی حیدر را ۷.بعضی اهنگاشو اره
۱.اره خداروشکر ۲.بعد اذان صب ۳.چشم حتما ۴.چی بگم🥲 ۵و۶.موافقم.
۱.از خجالت من دارم جات اب میشم ۲.اسماشونو میگم الان ۳.کار ما اسمش جانماز اب کشیدن نیس اسم کار ما حفظ حرمت ها و احترامه... خود حاجی راضیه بنظرتون اینجوری میگین؟ این فکرو خیالات هم جزو محالاته هم گناهه ۴.نه تو اخبار نبود...