بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_سی_و_شش آن هم مثل ما دو برادر با اختلاف سنی کم بود
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_سی_و_هفت
در سالهایی که آمدیم باغستان،من نیز دوستان خوبی پیدا کردم؛مثل اتابک،حسین،سیامک،فرید و خیلی
از بچه های دیگر.با سیامک از مدرسه حلی آشنا شده بودم و ابتدایی و راهنمایی را با هم خواندیم.من و سیامک روی یک نیمکت مینشستیم.من صبح ها قرآن
سر صف را میخواندم.هر روز که تمام میشد،وقتی
می آمدم داخل صف،سیامک کلی ذوق میکرد،میگفت:
«محمد حسن خیلی خوب خوندی».کم کم که با هم بیشتر آشنا شدیم،گفتم:«تو خونه منو رسول صدا میکنند،دوست داری رسول صدام کن».من و فرید و سیامک به خاطر شغل مشترک پدر و علاقه مان به کارها
و مباحث نظامی دربسیج ثبت نام کردیم.
در کل دوره رفاقتی که با هم داشتیم،یادم می آید یکبار
سیامک از من دلخور شد،وقتی پرسیدم چی شده؟گفت:«
محمد حسن من کلی تعریف تو را پیش مادرم کردم.خیلی
تو خونه ازت حرف زدم».
_خب.
_پس چرا تو خیابان دیدمت سریع به من سلام کردی و رفتی؛حتی به مامانم سلام هم نکردی؟پیش مامانم خجالت کشیدم.
خندیدم گفتم:«ببخشید».دیدم هنوز ناراحت است،گفتم:«
سیامک بیا یه کاری کنیم».سیامک سرش را انداخت پایین و با اخم گفت:«چی کار کنیم؟»
_بیا قرار بزاریم مراقب دو تا چیز توی دوستی باشیم.
_مراقب چی؟
_یکی نماز؛بخصوص نماز صبح،یکی هم نگاه به نامحرم.
بعدش مجدد به خاطر سلام نکردن به مادرش ازش معذرت خواهی کردم.
من و سیامک بعد از این قول و قرار بهترین دوست برای
هم شدیم.با هم کلی سفر رفتیم؛اما دل چسب ترینش سفر
قم و راهیان نور بود.سیامک مثل من بازی های اکشن را
دوست داشت،گاهی فرصت پیدا میکردیم پای بازی هم
مینشستیم.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_سی_و_هفت در سالهایی که آمدیم باغستان،من نیز دوستا
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_سی_و_هشت
گاهی«داش سیا»صداش میکنم.خوب شد الان یادم افتاد؛برای کلاس کار با اسلحه باید بهش زنگ بزنم.دوستان من هم مثل دوستان صابر در یک چیز مشترک بودند؛نقطه اشتراک همه ما شغل پدر یا برادر هایمان است و این وجه اشتراک باعث شده روحیات نزدیک به هم داشته باشیم؛مثلا من و فرید هر وقت برای
کوهنوردی یا راپل میرفتیم،درست مثل یک نیروی نظامی،تمام وسایلمان باید نظامی میبود؛از لباس و پوتین،کلاه و دستکش گرفته تا قمقمه و طرف غذا.نمونه
کارهای خطی که نوشته بودم را آوردم نشان صابر دادم،
دیدم یکی از آنها خیلی خوشش آمده،من هم آن را دادم به صابر،گفت:«رسول کاش زودتر برنامه ای جور بشه برای زندگی بیاید محلاتی».
_برای من فرقی نداره؛اما بیام محلاتی،رفقا و بخصوص آقا مرتضی رو چی کار کنم؟»
صابر با خنده گفت:«اگر این آرزوی من برآورده شد و تو
اومدی،بعد درمورد این مشکل بزرگت یه فکری میکنیم.
نهایتش حل نشد،چند تا دوست برات وارد میکنیم».
کلی به این حرف صابر خندیدم و گفتم:«با برند رفیق رسول وارد کن که اختصاصی مال خودم باشند،میدونی
که من دوستی را تا تهش هستم».ماه مبارک با تمام شیرینی هایش تمام شد.بزرگ ترین آرزویم را از خدا خواسته بودم؛جایی برای خودم این آرزو را نوشتم:«ای
کاش لباس تک سایزی که شهید آوینی بهش اشاره دارند،
اندازه من هم بشه!»؛اما میدانستم برای رسیدن به این
آرزو باید خیلی تلاش میکردم.شنبه با اینکه روز اول هفته است؛اما من همیشه دوست دارم یکی دو روز دیرتر
شنبه شود،میدانم که این فکر خیلی خنده دار است؛
هدایت شده از مَـجِهُـول .
اونجایی که مداح میگه:
من حرم لازمم دلم تنگ است.. 💔
هدایت شده از ″ذِڪْࢪِحَـضْـࢪَتِاَࢪْبــٰابْ″
وااای قودا گلبم🥺
و شبکه افق که الان مداحی قصه عشق و عاشقی شیرینه آقا محمد حسین و گذاشت🥲
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلم اصلیشو خواسته بودین...تو گالریم بود ولی نمیشد بفرستمش ایتا پشتیبانی نمیکرد🥲رفتم دوباره لود کردم
ومنیکههردفهایننوحهرو
گوشمیکنمضربانقلبممیرهبالایهزار🥺🫀